بيهقى در « المحاسن و المساوى » ج 1 ص 38 چنين ذكر كرده است :
عمرو بن عاص ، بر معاويه داخل شد و كسانى هم نزد او بودند ، همين كه چشم معاويه به عمرو افتاد كه بطرفش مىآيد خنده اش گرفت ، عمرو گفت :
خداوند هميشه تو را مسرور و خندان دارد ، چيزى كه موجب خنده باشد به نظر نمى - رسد ! ، معاويه گفت : بخاطرم آمد از روز صفين كه با عراقيان در مبارزه بودى ، على بن ابى طالب به تو حمله ور شد ؛ همين كه نزديك تو رسيد خودت را از مركب به زير افكندى و عورت خود را آشكار ساختى ؛ تو چگونه در آن حال خود را نباختى و اين تدبير ( براى نجاتت ) بنظرت آمد ؟ به خدا قسم كه با يك مرد هاشمى بزرگوارى روبرو شدى و اگر مىخواست تو را مىكشت .
عمرو گفت ، اى معاويه ! اگر جريان من تو را بخنده افكند پس بر خود هم بخند !
آرى ؛ به خدا قسم ، اگر كيفيتى كه از من در نظر او ظاهر شد ، از تو ظاهر شده بود هر آينه به وضع دردناكى به زندگيت خاتمه مىداد و خاندانت را يتيم مىكرد و مالت را بتاراج مىداد و قدرتت از دست رفته بود ، جز آنكه تو ، خود را به سبب مردانى كه با يكديگر متحد بودند ، از آسيب او حفظ نمودى .
من خودم ديدم آن روزى كه تو را به مبارزه و جنگ تن بتن دعوت كرد ؛ چگونه چشمانت برگشت كف بر دهانت جمع شد و عرق بر چهره ات نشست و در اسافل اعضايت كارى صورت گرفت كه از ذكرش اكراه دارم !
معاويه گفت : بس است ! اينهمه نمىخواستم در اين موضوع سخن بگوئى ! !
واقدى چنين روايت كرده :
روزى معاويه به عمرو گفت : من هر وقت تو را مىبينم خندهام مىگيرد !
عمرو گفت : خنده ات بچه سبب است ؟
معاويه گفت : بيادم مىآيد روزى كه ابو تراب در جنگ صفين به تو حمله كرد و از ترس نيزهء او ، خود را به زمين افكندى و عورت خود را نمايان ساختى !
عمرو گفت : من از وضع تو بيشتر خندهام مىگيرد ؛ روزى كه على تو را به
الغدير ( فارسي ) — صفحة 298
مساهمون: محمد تقي واحدي
ص٢٩٨