عمرو پس از شنيدن اين اشعار از معاويه خشمگين شد و گفت :
چقدر تو در اين شكست من ، على را بزرگ مىشمارى .
ابن ابى الحديد اين تكه را چنين آورده : چقدر ابو تراب ( على ) را در اين امر پرعظمت مىشمارى ، آيا مگر من كسى نيستم كه با پسر عم خود روبرو شدم و او مرا به خاك افكند ؛ آيا تصور مىكنى كه براى اين حادثه از آسمان خون خواهد باريد ؟ ! .
معاويه گفت : نه ، ولى اين حادثه خوارى بار مىآورد ( 1 )
معاويه و عمرو
عمرو بن عاص از معاويه اجازهء ملاقات خواست ، و چون داخل شد ، معاويه شروع كرد به خنديدن . عمرو گفت : يا أمير المؤمنين ! شاديت دايم باد ! به چه چيز خنديدى . گفت از حملهء پسر ابى طالب يادم آمد ، هنگامى كه به تو حمله ور شد و تو خود را ايمن ساختى و برگشتى .
عمرو گفت : مرا شماتت مىكنى ؟ عجيبتر از اين ، روزى است كه على تو را به مبارزه طلبيد ؛ رنگت دگرگون شد و از سينه ات ناله برخاست ، و گلوگاهت ورم كرد .
به خدا قسم اگر با او مبارزه مىكردى ضربهء دردناكى بر تو فرود مىآورد كه خاندانت يتيم مىشدند و قدرتت از كفت مىرفت و سپس عمرو اين اشعار را سرود :
اى معاويه ! شماتت مكن سوار بيباكى را كه ملاقات كرد با دلاورى كه ، دليران در مقابل او تاب مقاومت ندارند .
اى معاويه اگر ابو الحسن ( على ) را مىديدى به هنگامى كه در ميان سپاهيان خود رو مىآورد ، وحشت آن ، تو را گرفتار مىساخت .
هامش
( 1 ) كتاب « صفين » ص 216 ؛ « شرح نهج البلاغه » ابن ابى الحديد ج 2 ص 287 « تاريخ ابن كثير » ج 7 ص 263 .