مهمانخانه پاكيزه و آماده و مفروش نمودند ، همين كه غانمه به نزديكى مدينه رسيد يزيد با حشم و غلامانش به استقبال او رفت و غانمه پس از ورود به مدينه به خانهء برادرش عمرو بن غانم رفت .
يزيد به او گفت : ابا عبد الرحمن ( معاويه ) ( امر كرده تو ) به مهمانخانهء او فرود آئى .
غانمه يزيد را نمىشناخت لذا سؤال كرد : تو كيستى ؟ خداوند تو را حفظ كند .
گفت : من يزيد پسر معاويه هستم .
غانمه گفت : خدا تو را باقى نگذارد اى ناقص ، تو در خور پذيرائى مهمان نيستى ! !
رنگ يزيد از اين اهانت دگرگون شد و به نزد پدرش آمد و جريان را به او خبر داد ، معاويه گفت : اين سالخورده ترين زن قريش است و از همه بزرگتر مىباشد .
يزيد گفت : سن او را در چه حدّى ضبط كردهاند ؟
معاويه گفت : در زمان رسول خدا ( ص ) چهار صد سال برآورد كردند ، و اين زن باقيماندهء بزرگان است . روز بعد معاويه به نزد غانمه آمد و به او سلام كرد .
غانمه گفت :
سلام بر اهل ايمان ، و خوارى و هلاكت بناسپاسان ، سپس گفت : كداميك از شما عمرو بن عاص است .
عمرو فورا جواب داد كه من اينجا هستم .
غانمه گفت : اين توئى كه قريش و بنى هاشم را دشنام مىدهى ؟ ! و حال آنكه خود لايق دشنام هستى و موجبات دشنام در تو فراهم است ؛ دشنامها به تو برمىگردد .
به خدا قسم ، به عيوب و زشتيهاى تو و مادرت دانا و آشنايم و يك يك عيبهاى تو را ياد مىكنم تو از كنيزك سياهى ، ديوانه و زشت كردار و احمق ، متولد شدى ؛ كنيزكى كه ايستاده بول مىكرد و اشخاص فرومايه و پست را براى مقاربت مىپذيرفت ، هرگاه
الغدير ( فارسي ) — صفحة 277
مساهمون: محمد تقي واحدي
ص٢٧٧