تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 277

مساهمون:

ص٢٧٧
مهمانخانه پاكيزه و آماده و مفروش نمودند ، همين كه غانمه به نزديكى مدينه رسيد يزيد با حشم و غلامانش به استقبال او رفت و غانمه پس از ورود به مدينه به خانهء برادرش عمرو بن غانم رفت . يزيد به او گفت : ابا عبد الرحمن ( معاويه ) ( امر كرده تو ) به مهمانخانهء او فرود آئى . غانمه يزيد را نمىشناخت لذا سؤال كرد : تو كيستى ؟ خداوند تو را حفظ كند . گفت : من يزيد پسر معاويه هستم . غانمه گفت : خدا تو را باقى نگذارد اى ناقص ، تو در خور پذيرائى مهمان نيستى ! ! رنگ يزيد از اين اهانت دگرگون شد و به نزد پدرش آمد و جريان را به او خبر داد ، معاويه گفت : اين سالخورده ترين زن قريش است و از همه بزرگتر مىباشد . يزيد گفت : سن او را در چه حدّى ضبط كرده‌اند ؟ معاويه گفت : در زمان رسول خدا ( ص ) چهار صد سال برآورد كردند ، و اين زن باقيماندهء بزرگان است . روز بعد معاويه به نزد غانمه آمد و به او سلام كرد . غانمه گفت : سلام بر اهل ايمان ، و خوارى و هلاكت بناسپاسان ، سپس گفت : كداميك از شما عمرو بن عاص است . عمرو فورا جواب داد كه من اينجا هستم . غانمه گفت : اين توئى كه قريش و بنى هاشم را دشنام مىدهى ؟ ! و حال آنكه خود لايق دشنام هستى و موجبات دشنام در تو فراهم است ؛ دشنامها به تو برمىگردد . به خدا قسم ، به عيوب و زشتيهاى تو و مادرت دانا و آشنايم و يك يك عيبهاى تو را ياد مىكنم تو از كنيزك سياهى ، ديوانه و زشت كردار و احمق ، متولد شدى ؛ كنيزكى كه ايستاده بول مىكرد و اشخاص فرومايه و پست را براى مقاربت مىپذيرفت ، هرگاه
الغدير ( فارسي ) — صفحة 277 | محمد تقي واحدي / جمعي از مترجمين / الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني)