گرائيدى در حالى كه ميان سفيدى ( نورانيت ) با سياهى ( تيره روزى ) فاصله بسيار است .
انگشتان آدمى هر قدر دراز و رسا باشد به ستارهء سهيل كجا رسد ؛ و شايستگى را با تباهى و فساد فرق بسيار است . آيا هنگامى كه او را بر مركبى درشت و زمخت ببينى كه سپاهيان را با نيزههاى بلند و برنده ، وادار به حمله به دشمن مىكند ، ايمن خواهى بود ؟
چه خواهى كرد در وقتى كه به او نزديك شوى و او تو را به نبرد بطلبد ؟ ببين با چه كسى خصومت مىكنى !
عمرو گفت : اى پسر برادرم ! اگر من با على بودم خانهء من برايم كافى بود و گنجايش مرا داشت ولى اكنون من با معاويه هستم .
برادر زاده اش گفت : اگر تو معاويه را نخواهى ، او هم تو را نمىخواهد ! ليكن تو دنياى او را مىخواهى و او هم خواهان دين تو شده است .
سخنان اين جوان ، به گوش معاويه رسيد ؛ او را طلب نمود ولى او گريخت و به على ملحق شد و داستان عمرو و معاويه را براى آن جناب شرح داد ، حضرت از الحاق او شاد و او را به خود نزديك و گرامى داشت .
مروان از اين جريان خشمناك شد و گفت : مرا چه شده كه نتوانم چون عمرو معامله كنم ؛ معاويه گفت : جز اين نيست ، عمرو مردان را براى تو مىخرد .
راوى گويد : چون قصهء معاملهء عمرو و معاويه به على ( ع ) رسيد ، حضرت اين اشعار را خواند :
يا عجبا لقد سمعت منكرا
كذبا على اللَّه يشيب الشّعرا
يسترق السّمع و يغشى البصرا
ما كان يرضى احمد لو اخبرا
ان يقرنوا وصيّه و الابترا
شانى الرّسول و اللَّعين الاخزر
كلاهما في جنده قد عسكرا
قد باع هذا دينه فأفجرا