وردان به او گفت : اى ابا عبد اللَّه ! گوئى عقل خود را از دست داده اى ! مى - خواهى آنچه در دل دارى به تو بگويم ؟
عمرو گفت : واى بر تو بگو ، گفت : دنيا و آخرت در قلب تو به مبارزه و نبرد برخاستهاند با خود مىگوئى : اگر با على بيعت كنم به آخرت رسيدهام ولى از دنيا نصيبى ندارم ، ولى آخرت محروميت دنيايم را جبران مىكند . ولى با معاويه دنيا هست و از آخرت بىنصيب مىمانم امّا بهرهء دنيا محروميت آخرت را جبران نمىكند ؛ اكنون تو بين اين دو فكر در ترديدى و نمىدانى كدام را بپذيرى .
عمرو گفت : قسم به خدا كه خطا نرفته اى ، راست پنداشته اى كه حال من چنين است ، مىخواهم بدانم نظر تو در اين امر چيست ؟
وردان گفت : نظر من اينست كه تو كناره گيرى و در خانه بمانى ، اگر اهل دين غلبه يافتند ، تو در پناه دين آنها زندگى مىكنى ؛ و اگر اهل دنيا غالب شدند ، از وجود تو در امر دنياشان بىنياز نيستند .
عمرو گفت : اكنون اين راه را به من پيشنهاد ميكنى كه قوم عرب آگاه شدهاند من به طرف معاويه رهسپارم ؟ و هنگام عزيمت ، اين اشعار را مىخواند :
وردان ! خدا تو را و زيركيت را نابود سازد ، چه ، بجان تو قسم كه آنچه در دل من بود ، آشكار ساختنى .
هنگامى كه دنيا به من رو نماياند ، من نيز از روى حرص و آز به او روى نمودم .
نفوس مختلفند ، بعضى خود را از آلودگى دنيا حفظ مىكنند و بعضى ديگر دنيا آنها را دگرگون مىسازد .
آرى ، شخص گرسنه اى كه طعمه اى نيافته ، براى رفع گرسنگى كاه را هم مىخورد .
امّا على ، او دين خالص است و دنيا در دستگاه او راهى ندارد ولى معاويه دنيا و سلطنت است و منهم از فرط طمع ، بينش و خرد خود را از دست دادهام و لذا
الغدير ( فارسي ) — صفحة 259
مساهمون: محمد تقي واحدي
ص٢٥٩