شب هنگام ، افكار و حوادث كوبنده بر من چيره گشت و مرا در ترس و انديشه هائى قرار داد كه چهرهء موانع و گرفتاريها از آن جلوه گر بود .
پسر هند ( معاويه ) خواهان ديدار من است ، و همين امر است كه مايهء فساد و تباهى از آن توليد مىشود . جرير ، نامهء على را براى معاويه آورده ؛ نامه اى كه زندگى او را تلخ و تنگى و دشواريها ، او را فرا گرفته . پس اگر با موافقت من ، او به آرزوى خود برسيد نامه را رد مىكند ، و اگر به آرزوى خود نرسد خوارى و بيچارگى دامنگير او مىشود ! .
به خدا قسم ، نمىدانم چه كنم ، در حالى كه من ( در اين گونه امور ) چنين زبون و درمانده نبودم ؛
او پيوسته مرا بسوى خود كشانده و اكنون مرا بسوى اجراء مقاصد خود سوق مىدهد ! !
آيا با او مكر كنم ؟ اين كه صفتى است پست و نكوهيده ! و يا خود را فداى او كنم و با او با كمال خير انديشى همكارى نمايم ؟ ! و يا در خانهء خود بنشينم كه براى شخص سالخورده اى چون من كه پيوسته از مرگ مىهراسم ، آرامش و راحتى است .
عبد اللَّه ( پسر عمرو ) ، همين رأى و نظر را به من گفته و در من مؤثر واقع شد ؛ اگر موانع ( طمع و هواى نفس ) مرا از اين نظر جدا نكند ! و محمد ( فرزند - ديگر عمرو ) با او در اين رأى مخالف بود . و من خود در تشخيص واقعيات ، محكم و استوار مىباشم .
در اين هنگام عبد اللَّه گفت : شيخ رفت . ( كنايه از اينكه عمرو به معاويه پيوست ) .
و يعقوبى نوشته : شيخ بر پاشنههاى پاى خود بول كرد و دين خود را به دنيا فروخت ؛ صبحدم ، عمرو وردان غلام خود را طلبيد ؛ وى غلامى زيرك و آزموده بود پس از حضور غلام ، عمرو چندين بار به او امر و نهى كرد ، وردان بار سفر را بگشا ، وردان بار سفر را ببند و . . .
الغدير ( فارسي ) — صفحة 258
مساهمون: محمد تقي واحدي
ص٢٥٨