مشورت نمود و نظر آنها را خواست ؛ عبد اللَّه گفت :
به نظر من رسول خدا هنگام درگذشت ، از تو خشنود بود و همچنين دو - خليفهء بعد از آن حضرت ؛ و هنگام كشته شدن عثمان هم كه تو حضور نداشتى ؛ بنابر اين در خانهء خود بمان ، تو را كه خليفه نمىكنند و هم نمىخواهى حاشيه نشين دربار معاويه گردى ؛ آن هم براى رسيدن به دنياى ناچيزى كه ممكن است از آن هم محروم گردى و دوران عمرت سر آيد .
محمد ( پسر ديگر عمرو ) گفت :
به نظر من ، تو بزرگ قريش و عهده دار امور آنهائى ، اگر اين امر صورت قطعى به خود بگيرد و امر خاتمه يابد و تو گمنام و مهجور باشى ؛ باعث كوچك شدن تو خواهد شد ؛ بنابرين مصلحت آنست كه به اهل شام ملحق شوى و خود چون ديگرى دستى برآرى و در مقام خونخواهى عثمان قيام كنى ، بدين وسيله است كه تو با بنى اميّه راه سلامت را پيموده اى .
عمرو ، در جواب گفت : اما نسبت به رأى تو اى عبد اللَّه ! خير و صلاح دين مرا در نظر گرفته اى ولى تو اى محمّد ! خير و صلاح دنياى مرا پيشنهاد كردى و اكنون بايد من در اين دو امر مطالعه كنم ، شب هنگام ، خانوادهء او عمرو را مىديدند كه اين اشعار را با صداى بلند مىخواند . ( 1 )
هامش
( 1 )تطاول ليلى للهموم الطوارق
و خوف التى تجلو وجوه العوائق
و ان ابن هند سائلى أن أزوره
و تلك التى فيها بنات البوائق
أتاه جرير من على بخطة
أمرت عليه العيش ذات مضائق
فان نال منى ما يؤمل رده
و ان لم ينله ذل ذل المطابق
ذو اللَّه ما أدرى و ما كنت هكذا
أكون و مهما قادنى فهو سائقى
أخادعه ان الخداع دنية
أم اعطيه من نفسى نصيحة وامق
أم اقعد فى بيتى و فى ذاك راحة
لشيخ يخاف الموت فى كل شارب
و قد قال عبد اللَّه قولا تعلقت
به النفس ان لم تقتطعنى عوائقى
و خالفه فيه أخوه محمد
و انى لصلب العود عند الحقائق