تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 257

مساهمون:

ص٢٥٧
مشورت نمود و نظر آنها را خواست ؛ عبد اللَّه گفت : به نظر من رسول خدا هنگام درگذشت ، از تو خشنود بود و همچنين دو - خليفهء بعد از آن حضرت ؛ و هنگام كشته شدن عثمان هم كه تو حضور نداشتى ؛ بنابر اين در خانهء خود بمان ، تو را كه خليفه نمىكنند و هم نمىخواهى حاشيه نشين دربار معاويه گردى ؛ آن هم براى رسيدن به دنياى ناچيزى كه ممكن است از آن هم محروم گردى و دوران عمرت سر آيد . محمد ( پسر ديگر عمرو ) گفت : به نظر من ، تو بزرگ قريش و عهده دار امور آنهائى ، اگر اين امر صورت قطعى به خود بگيرد و امر خاتمه يابد و تو گمنام و مهجور باشى ؛ باعث كوچك شدن تو خواهد شد ؛ بنابرين مصلحت آنست كه به اهل شام ملحق شوى و خود چون ديگرى دستى برآرى و در مقام خونخواهى عثمان قيام كنى ، بدين وسيله است كه تو با بنى اميّه راه سلامت را پيموده اى . عمرو ، در جواب گفت : اما نسبت به رأى تو اى عبد اللَّه ! خير و صلاح دين مرا در نظر گرفته اى ولى تو اى محمّد ! خير و صلاح دنياى مرا پيشنهاد كردى و اكنون بايد من در اين دو امر مطالعه كنم ، شب هنگام ، خانوادهء او عمرو را مىديدند كه اين اشعار را با صداى بلند مىخواند . ( 1 )
هامش
( 1 )تطاول ليلى للهموم الطوارق و خوف التى تجلو وجوه العوائق و ان ابن هند سائلى أن أزوره و تلك التى فيها بنات البوائق أتاه جرير من على بخطة أمرت عليه العيش ذات مضائق فان نال منى ما يؤمل رده و ان لم ينله ذل ذل المطابق ذو اللَّه ما أدرى و ما كنت هكذا أكون و مهما قادنى فهو سائقى أخادعه ان الخداع دنية أم اعطيه من نفسى نصيحة وامق أم اقعد فى بيتى و فى ذاك راحة لشيخ يخاف الموت فى كل شارب و قد قال عبد اللَّه قولا تعلقت به النفس ان لم تقتطعنى عوائقى و خالفه فيه أخوه محمد و انى لصلب العود عند الحقائق