برگ و نوائى گرفت ! !
عبد اللَّه بن جعفر گفت : اى ابن عباس ! تو را سوگند مىدهم كه ديگر از سخن باز ايستى ، تو به خوبى از من دفاع نمودى و به حمايتم برخاستى .
ابن عباس گفت : در برابر اين برده ، مرا واگذار . چه او ، اگر در مقابل خود حريفى نبيند بدون هيچ مايه اى مىتازد ولى اكنون مىبيند كه شيرى شرزه در برابر اوست كه دلاوران همسنگ خود را از هم مىدرد و ميدان داران كارزار را بىجان مىسازد .
عمرو بن عاص ( به معاويه ) گفت : يا أمير المؤمنين ! بگذار تا منهم در برابر او سخن گويم ؛ به خدا قسم كه چيزى فرو گذار ننمود .
ابن عباس به معاويه گفت : اجازه اش ده تا هر چه مىخواهد بگويد ! او هر چه گويد بر عليه خود گفته ، به خدا سوگند دلم سخت و قوى و جوابم كوبنده است همهء اطمينانم به خدا است و چنانم كه نابغهء بنى ذبيان گويد :
و قدما قد قرعت و قارعونى
فما نزر الكلام و لا شجانى
يصدّ الشاعر العراف عنّى
صدود البكر عن قرم هجان
ترجمه
از دير زمان با شمشير زبان ديگران را كوفتهام و آنها مرا كوفتهاند ولى نه زبان من كوتاه آمده و نه آنها بر رنج و آزار من دست يافتند .
زبان من هر شاعر پرگوئى را از من باز ميدارد و ميگريزاند بسان بچه شتريكه از مصاف با شتر نر برگزيده ميگريزد .
اين داستان را جاحظ در ص 101 « المحاسن و الاضداد » ، و بيهقى در ج 1 ص 68 « المحاسن و المساوى » آوردهاند ، و به طوريكه در صفحهء 228 گذشت . از ابن عساكر به نقل از عبد اللَّه بن عباس بن ابى سفيان مانند آن ذكر شده كه بعضى از الفاظ آن