پس از اين سخن برخاست و به مجلس معاويه رفت . گويندهء اين داستان ادامه مىدهد تا اينكه گويد : عمرو بن عاص شروع به سخن كرد و بعد از حمد و ثناى خداوند و فرستادن درود بر فرستادهء او به ذكر نام على ( ع ) پرداخت و آنچه توانست از حضرت نكوهش كرد و نسبتهاى ناروا به او داد و گفت :
على به ابو بكر ، دشنام داد و خلافتش را خوش نداشت و از بيعت با او امتناع ورزيد و بعد هم به اكراه بيعت نمود و در خون عمر هم شركت نمود و عثمان را هم از روى ستم كشت و بناروا ادعاى خلافت نمود . . .
بعد حوادثى كه در گذشته بوقوع پيوسته به او نسبت داد و هر چه توانست نسبت به حضرت ناروا گفت .
و باز اضافه كرد :
همانا شما فرزندان عبد المطلب ، در مرز آن نبوديد كه با كشتن خلفا ، و خونريزيهاى ناروا به ملك و پادشاهى برسيد و به سلطنت و حكومت اينقدر حريصيد كه در راه رسيدن به اين منظور دست به هر ناروائى مىزنيد امّا آنچه مربوط به تو است اى حسن ، تو چنين پنداشتى كه به خلافت مىرسى در حالى كه هيچ عقل و تدبير اين كار را ندارى ! دربارهء خدا چگونه مىانديشى كه صلاحيت اين مسؤليت را از تو سلب نموده به حدى كه در خور سخريه و استهزاء هستى و اين نتيجه عمل بد پدر تواست غرض از اينكه تو را به اين مجلس احضار نموديم ، اين بود كه به تو و پدرت دشنام دهيم .
امّا پدرت را خداوند به تنهايى كار او را ساخت ، و ما را از دست او راحت كرد ؛ اما تو در دسترس مائى ؛ ما هر طورى كه بخواهيم ، دربارهء تو عمل مىكنيم . و اگر تو را بكشيم در پيشگاه خداوند گناهى نكردهايم و در نظر مردم هم ، مورد نكوهش واقع نمىشويم .
آيا تو مىتوانى بر اين گفتار خورده بگيرى ، و سخنان ما را تكذيب كنى ؟
اگر خيال مىكنى ، كه بر خلاف حق سخنى گفتهايم ؛ سخنمان را رد كن و اگر نتوانستى رد كنى ، بايد بدانى كه تو و پدرت ستمكاريد ! !
الغدير ( فارسي ) — صفحة 245
مساهمون: محمد تقي واحدي
ص٢٤٥