از حضرت درخواست نمود تا در مدحش شعرى بسرايد . پيغمبر فرمود ، بگو دهانت خورد مباد ، عباس چنين سرود :
اى پيغمبر ! سرشت پاكت در سايههاى قدس الهى به وديعت بود قبل از هر - آفرينشى و به دنيا فرود آمدى ، ولى هنوز به قالب بشرى در نيامده بودى و نه به صورت گوشت و خون ، بلكه هستهء وجودى تو از نسلها ميگذشت و از اصلاب عبور ميكرد ، تا به صحنهء وجود آمدى و جهان هستى را روشن نمودى .
ما در پرتو روشنائيت راه صلاح و رشد عقلى خود را مىسپاريم ( 1 ) .
و هنگاميكه عمرو بن سالم بر پيغمبر وارد شد و شعر خود را خواند حضرت فرمود : حقّا كه ما را يارى نمودى ، خدا يار تو باشد . شعر او چنين شروع مىشود :
پروردگارا ! من با محمّد ، سوگند پدران خود را با پدر پيشين او خاطرنشان ساختم و اينكه ما فرزندان توئيم و به اسلام گرائيده و از تو دست بردار نيستيم .
خداوندا ! محمّد را يارى كن و بندگانت را به يارى او فرست ( 2 ) .
ابو ليلى نابغهء جعدى را مىنگريم ، كه بر پيغمبر وارد مىشود و دويست بيت شعرى كه در مدح حضرت سروده بود ، مىخواند . پيغمبر مسرور گشته دعايش مىكند كه دهانت خورد مباد .
اول شعر او اينست :
اى دوست من ! لحظه اى خشم را فرو خوابانده و در كنارى آرام گير ، در مقابل حوادث و بازيهاى دهر ميخواهيد زبان به ملامت باز كنيد يا با اخلاق بزرگ منشانه در گذريد :
قسمت ديگر از شعرش كه در حضور پيغمبر سرود اين قطعه است :
به خدمت رسول خدا شتافتم ، هنگاميكه چراغ هدايت بشر را به يك دست و به دست ديگرش قرآن بود كه چون ستاره اى تابناك مىدرخشيد . من و هر كه با من
هامش
( 1 ) مستدرك حاكم 3 : 327 ، اسد الغابة 1 : 119 .
( 2 ) تاريخ طبرى 3 : 111 ، اسد الغابة 4 : 104 .