تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 153

مساهمون:

ص١٥٣
عرابه اوسى . آنقدر با يكديگر جر و بحث كردند كه صداى هياهوى آنان بلند شد مردى به آنان گفت : هر كدام شما نزد آنكس كه او را سخىترين افراد مىپندارد برود و به بيند چه اندازه به او ميدهد و آنگاه بالعيان خواهيد ديد كه كريمترين مردم كيست آنكس كه عبد اللَّه بن جعفر را برگزيده بود نزد او رفت وقتى بر او وارد شد ديد پا در ركاب كرده و ميخواهد بمزرعه خود رود ، به او گفت : اى پسر عموى رسول خدا من مردى غريبم و در راه مانده‌ام . عبد اللَّه پا از ركاب كشيده و به او گفت تو بر آن سوار شو ، اين مركب و آنچه بر او است از آن تو باشد و آنچه كه در ترك بند است براى خود بردار و از اين شمشير كه بر مركب بسته است غفلت نكن زيرا شمشير على بن ابيطالب است و ارزشى بس فراوان دارد . مرد با چنين وضعيتى در حالى كه سوار بر شترى قوى هيكل شده و در ترك بند چهار هزار دينار داشت برگشت و لباسى ابريشمى و اشياء گرانبهاى ديگر همراه داشت و مهمتر از همه شمشير على بن ابيطالب كه در دست گرفته و فكر مىكرد آرى عبد اللَّه سخىترين مردم است . بعد از او آنكس كه قيس را كريمترين مردم مىدانست نزد او رفت و او را خوابيده ديد كنيزش به او گفت چه ميخواهى ؟ گفت مردى غريبم در بين راه مانده‌ام و چيزى ندارم به وطن بروم كنيز گفت خواسته تو آسانتر و كوچكتر از اينست كه قيس را از خواب بيدار كنم اين كيسه را كه در آن هفتصد دينار است بگير امروز در خانه قيس غير از آن چيزى نيست خودت برو در جايگاه شتران يك ناقه را بهمراه يك بنده و غلام براى خود انتخاب كن و بسوى وطن رهسپار شو ، در اين موقع قيس از خواب بيدار شد كنيز جريان را به او گفت قيس بشكرانه اين عمل كنيز را آزاد ساخت و به او گفت آيا بهتر نبود مرا بيدار مىكردى تا عطائى به او بخشم كه براى هميشه بىنياز باشد ، شايد آنچه به او داده اى نيازش را بر طرف نسازد .
الغدير ( فارسي ) — صفحة 153 | محمد تقي واحدي / جمعي از مترجمين / الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني)