خراسان ، از دست تو نمىرود ان شاء الله و سلام بر تو باد با رحمت خداى . » گويد : نامه را به او دادند و چون بخواند گفت : « به خدا نمىروم مگر آنچه را بر آن تسلط مىيابم از آن من باشد . از بيت المال نيز چيزى دهيد كه همراهان خويش را با آن نيرو دهم و از سواران و سران و بزرگان قوم هر كه را خواهم برگزينم . » گويد : همه مردم بصره گفتند : « چنين باشد . » گفت : « از طرف پنج ناحيه بصره مكتوبى در اين باب براى من بنويسيد همه نوشتند مگر مالك بن مسمع و گروهى از بكر بن وائل كه مهلب اين را در دل گرفت .
احنف و عبيد الله بن زياد بن ظبيان و بزرگان بصره به مهلب گفتند : « وقتى آنچه را خواسته اى همه اهل بصره پذيرفتهاند چه اهميت دارد اگر مالك بن مسمع و پيروان او نپذيرند ؟ مگر مالك مىتواند با همه مردم مخالفت كند ؟ مگر چنين حقى دارد ؟ اى مرد شتاب كن و در كار خويش مصمم شو و سوى دشمنت حركت كن . » گويد : مهلب چنين كرد و براى مردم پنج ناحيه سالاران معين كرد : عبيد الله ابن زياد بن ظبيان را سالار بكر بن وائل كرد ، حريش بن هلال سعدى را سالار بنى تميم كرد . خوارج بيامدند تا به پل كوچك رسيدند سالارشان عبيد الله بن ماحوز بود ، مهلت با بزرگان و يكه سواران و سران قوم برفت و آنها را از پل كنار زد و عقب راند و اين نخستين بار بود كه مردم بصره آنها را عقب راندند كه چيزى نمانده بود كه وارد شهر شوند . پس خوارج سوى پل بزرگ عقب نشستند . مهلب سپاه آراست و با سوار و پياده سوى آنها رفت و چون ديدند كه نزديك مىشويد يك مرحلهء ديگر عقب رفتند . مهلب همچنان مرحله به مرحله كنارشان مىزد و پسشان مىراند تا به يكى از
منزلگاههاى اهواز رسيدند به نام سلى و سلبرى و آنجا بماندند .
گويد : و چون حارثة بن بدر غدانى خبر يافت كه مهلب بن ابى صفره سالارى نبرد ازارقه يافته به كسانى كه همراه وى بودند گفت :
« غذا گيريد و آب گيريد
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 3258
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٣٢٥٨