تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 3259

مساهمون:

ص٣٢٥٩
« و هر كجا مىخواهيد برويد « كه مهلب سالار شد » و كسانى كه با وى بودند سوى بصره آمدند و حارث بن عبد الله آنها را پيش مهلب فرستاد . و چون مهلب به نزديك خوارج فرود آمد خندقى زد و پادگانها نهاد و خبرگيران فرستاد و كشيكبانها معين كرد و سپاه همچنان به صف بود و كسان با پرچمهاى خويش بودند و به ترتيب نواحى شهر بر گذرگاههاى خندق ، مردان گماشته بود كه اگر خوارج مىخواستند بر مهلب شبيخون بزنند ترتيبى استوار مىديدند و بازمىگشتند و هيچكس با آنها نبرد نكرده بود كه براى آنها سختگيرتر و خشم انگيزتر از مهلب باشد . عبد الله بن عوف گويد : يكى از خوارج مرا گفت كه خوارج ، عبيدة بن هلال و زبير بن ماحوز را شبانگاه با دو گروه بزرگ به اردوگاه مهلب فرستادند . زبير از جانب راست اردوگاه آمد و عبيد از جانب چپ آنگاه تكبير گفتند و به مردم بانگ زدند اما ديدندشان كه آرايش جنگ داشتند و به صف بودند و احتياط بداشته بودند و آماده بودند و آنها را غافلگير نتوانستند كرد و به چيزى دست نيافتند و چون مىخواستند بازگردند عبيد الله بن زياد بن ظبيان بانگ زد : « وقتى به ما بانگ زنند بياييم . اى جهنميان فردا صبح زود به جهنم رويد كه جا و منزلگاه شماست . » گفتند : « اى فاسق ، جهنم را براى تو و امثال تو ذخيره كرده‌اند جهنم براى كافران فراهم شده و تو از آنهايى . » گفت : « مىشنويد ، همه غلامان من آزاد باشند اگر شما به بهشت درآييد حتى اگر همه مجوسان ما بين صفوان تا آخرين سنگ سرزمين خراسان كه مادر و دختر و خواهر خويش را به زنى مىبرند وارد بهشت شوند . » عبيده گفت : « اى فاسق خاموش باش كه تو بندهء ستمگر لجوجى و همدست شيطان رجيم . »