تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 3260

مساهمون:

ص٣٢٦٠
كسان به ابن ظبيان گفتند : « خدايت توفيق دهاد كه جواب فاسق را به خودش دادى و راست گفتى . » گويد : و چون صبح شد مهلب سپاه خود را با آرايش و به ترتيب نواحى برون برد . ترتيب ايستادنشان چنين بود : ازد و تميم پهلوى راست سپاه بودند . بكر بن وائل و عبد القيس پهلوى چپ سپاه بودند مردم بيرون شهر در قلب و ميان سپاه بودند . خوارج ، عبيدة بن هلال يشكرى را بر پهلوى چپ خويش نهاده بودند لوازمشان از مردم بصره بهتر بود و اسبانشان نيكوتر و سلاحشان بيشتر ، به سبب اينكه زمين سپرده بودند و همه جا را لخت كرده بودند و از كرمان تا اهواز را خورده بودند . زره هاى سر داشتند كه تا سينه مىرسيد . زره هايشان بلند بود كه به زمين مىرسيد و ساق بندهاى زره اى داشتند كه با قلابهاى آهنينى به كمربندها آويخته بودند . و چون دو گروه مقابل شدند نبردى سخت كردند و همه روز دو طرف مقاومت آوردند . عاقبت خوارج به يك بار و به سختى هجوم آوردند كه مردم فرارى شدند ، چنان كه مادر سر فرزند نداشت و فراريان تا بصره برفتند كه بيم اسارت داشتند . مهلب با شتاب بيامد و به جايى مرتفع بر كناره راه فراريان رسيد و بانگ زد : « بندگان خدا ، سوى من آييد ! سوى من آييد ! » كه جمعى از قومش سوى وى آمدند و دستهء عمان نيز بيامدند و در حدود سه هزار كس بر او فراهم شدند . و چون فراهمشدگان را بديد از تعدادشان خرسند شد . پس حمد خدا گفت و ثناى او كرد و گفت : « بسا باشد كه خدا جمع بسيار را به خودشان واگذارد كه هزيمت شوند و جمع اندك را بصيرت دهد كه غلبه يابند به جان خودم شما اكنون كم نيستيد و من از تعداد شما خشنودم . شما مردم صبور و يكه سواران شهريد خوش ندارم كه كسى از هزيمتشدگان با شما بود كه اگر با شما بودند جز ضعفتان نمىافزودند . از هر كدامتان مىخواهم كه ده سنگ با خويش بردارد آنگاه سوى اردوگاه خوارج رويم كه اكنون ايمنند و سوارانشان به تعقيب برادران شما رفته‌اند ،