به خدا اميدوارم كه سوارانشان باز نيايند تا شما اردوگاهشان را غارت كنيد و سالارشان را بكشيد . » گويد : چنان كردند و مهلب آنها را پس آورد و ناگهان خوارج ديدند كه مهلب با مسلمانان بر كنار اردوگاهشان ضربت زدن آغاز كردهاند . پس از آن با عبيد الله ابن ماحوز و ياران او مقابل شدند كه زره و سلاح كامل داشتند و چنان شد كه يكى از ياران مهلب مقابل يكى از آنها مىرفت و سنگ به صورت او مىزد تا خونين مىشد ، آنگاه نيزهء خويش را در او فرو مىبرد ، پس از آن با شمشير مىزد . مدت نبرد چندان نپاييد كه عبيد الله بن ماحوز كشته شد و خدا چهرهء ياران او را بزد و مهلب اردوگاهشان را با هر چه در آن بود گرفت و بسيار كس از ازارقه بكشت .
آنها كه به تعقيب مردم بصره رفته بودند باز مىآمدند . مهلب سواران و پيادگان در راه نهاده بود كه آنها را مىربودند و مىكشتند ، در حال بازگشت پراكنده و كشته و مغلوب شدند و راه كرمان و اصفهان گرفتند و مهلب در اهواز بماند .
وقتى خوارج مىرفتند پنج و شش گروهشان كه هر كدام آتشى جداگانه داشته بودند بر سر يك آتش فراهم مىشدند كه پراكنده شده بودند و تعداد ، كم بود . چنين بود تا از جانب بحرين كمك برايشان رسيد و سوى كرمان و اصفهان رفتند .
گويد : مهلب همچنان در اهواز ببود تا مصعب بن زبير به بصره آمد و حارث ابن عبد الله را معزول كرد .
گويد : وقتى مهلب بر ازارقه ظفر يافت و چنين نوشت :
به نام خداى رحمان رحيم « به امير ، حارث بن عبد الله از مهلب بن ابى صفره سلام بر تو ، من حمد خدايى مىكنم كه خدايى جز او نيست . اما بعد ، حمد خدايى را كه امير مؤمنان را نصرت داد و فاسقان را هزيمت كرد و خشم خويش را
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 3261
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٣٢٦١