تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 596

مساهمون:

ص٥٩٦
معاويه هرگز اين چشم نداشت ، و ليكن چون اين بشنيد طمع افتادش . پس مروان ابن الحكم به هر شهرى جاسوسان فرستاد . برفتند و باز آمدند و عثمان را گفتند هر گونه كس است كه همى آيند و مىگويند ترا خلع كنيم . پس مردمان مصر برفتند چهار هزار مرد با چهار امير ، يكى عبد الله سواد و ديگر خالد ملجم ، و سديگر سودان بن حمران ، و چهارم كنانة بن بشر . پس عبد الله ابن سعد بن ابى سرح نامه كرد به عثمان و او را آگاه كرد . عثمان على را و طلحه را و سعد را و زبير را بخواند و گفت : اين مردمان همى آيند كه فتنه انگيزند ، شما نگاه داريد كه اگر اين كار از من بشود به شما نرسد . على گفت : * ( مالك و لهذا لا امّ لك . ) * ترا باد اين كار . و تو چه دانى كه به ما رسد يا نه . عثمان گفت : مادر مرا دشنام مده كه نه مادر من [ بتر ] بود از مادر شما . پس اكنون بگوى كه چه بايد كردن . على گفت : تو به خواستهء مسلمانان گستاخى كردى ، و بو بكر و عمر چنين نكردند ، و اميرى همه به خويشان خود دادى . عثمان گفت : راست گويى ، ايشان بر خويشان خود ستم كردند و من از بهر خداى دادم كه آن خواسته به درويشان بايست دادن تا هم به درويشان رسيد ، و هم رحم پيوسته شد ، و اكنون اگر صواب بينى باز دهم . و عثمان مروان بن الحكم را پانزده هزار درم داده بود . [ و عبد الله بن خالد را پنجاه هزار درم داده بود . ] على گفت : اگر صدقه خواستى دادن چرا هزارگان و دو هزارگان ندادى [ كه پانزده هزار دادى و پنجاه هزار دادى ؟ ] عثمان گفت : من آن را از خواستهء خويش عوض دهم . على گفت : اگر چنين كنى نصرت تو از ما دور نيست . پس آن مردمان [ كوفه ] و مصر فراز رسيدند و بر كنارهء مدينه فرود آمدند به جايى كه آن را احسان المدينه خوانند . مردمان مدينه بيرون شدند و ايشان را گفتند به چه كار آمديد . گفتند بدان آمديم تا بر عثمان امر معروف كنيم بدين بى رسميها كه همى كند و عمّالانش . عثمان آگاه شد و به مزگت آمد و بر منبر شد و خطبه كرد و گفت : ايشان را نكشم و ليكن با ايشان به حجّت گويم كه هر چه خطا كنم بر من رد كنند . اين مردمان همى گويند كه من نماز به موسم چهار ركعت كردم ، و پيغمبر عليه