هر شهرى نامه كردند و سپاه خواستند .
و مردى را از كوفه ، عايشه نامه كرد و بخواند ، زيد بن صوحان نام او ، گفت پيش من آى . او پيش عايشه نيامد و برفت كه سوى على شود . چون اين خبر به عايشه رسيد زود نامه كرد و گفت : اى زيد ، ترا من خواندم اگر اكنون سوى من نيايى بارى سوى على مشو و به خانه بنشين . زيد جواب نامهء عايشه كرد گفت : خداى عزّ و جل غزو كردن مرا فرموده است با دشمنان اسلام و مخالفان رسول و اولوا الامر ، و ليكن ترا فرموده است كه به خانه بنشين و دوك ريس و كار زنان كن ، تو كار خويش مرا فرمايى و كار من تو همى كنى .
پس عايشه را خبر آمد كه على به ذى قار نشسته است و سپاه گرد همى كند ، كوفيان و مدينيان را و از هر جايى . و همه را خبر شد كه مردمان بصريان بيشتر با علىاند . طلحه و زبير تافته شدند و از هيچ جايى سپاه بر ايشان گرد نيامدند نه از عراق و نه از شام ، و بدين سخت تافته بودند كه اندر ميان كارى بزرگ شده بودند و كار پيش نتوانستند بردن . پس مردمان را گرد كردند و خطبه كردند و گفتند على به ذى قار نشسته است ايمن ، ما را هزار سوار بايد تا تاختن كنيم بر سر او تا مگر خداى تعالى خلق را از او برهاند . هيچكس جواب ندادند . زبير گفت : پس مرا بيعت كرديد ، اكنون كه نصرت خواهم نكنيد و ما را عشوه همى دهيد ؟ هيچكس جواب نداد . زبير گفت : لا حَوْلَ وَلا قُوَة الَّا بِاللَّه العَلى العَظيم . اين است آن فتنه كه مردم متحيّر شوند اندر او ، و شما نيز متحيّريد .
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 622
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٦٢٢