السّلام دو ركعت كرد و ابو بكر و عمر دو ركعت كردند ، و من مقيم بودم كه مرا آنجا [ 265 b ] خان و مان بود و ضياع ، مرا آنجا نماز مسافر نشايست [ كردن ] و ديگر گويند كه قرآن بسوختم ، از بهر آن بود كه آن قرآن كه به دست مردمان اندر بود اندك اندك هر كسى همى گفت كه آن من به است . پس من قرآن جمع كردم و هر چه سورت دراز بود به اوّل آوردم و هر چه ميانه بود به ميان آوردم و هر چه خردتر بود به آخر آوردم ، و همه درست كردم و به دست مردمان اندر نهادم ، و آنچه ايشان داشتند بستدم و بسوختم . و مرا گويند مروان بن الحكم را كه پيغمبر عليه السّلام برانده بود باز آوردى . چنين بود و ليكن پيغمبر او را باز نواخته بود . و گويند جوانان را چرا اميرى دادى ، راست گويند كه كار به كسى بايد دادن كه داد و دانش دارد كه پيغمبر عليه السّلام گفته است جوانى با علم به است از پيرى بى علم . و پيغمبر عتّاب بن اسيد را اميرى [ مكّه ] داده بود [ و او ريش نداشت . ] و اسامة بن زيد را اسفهسلارى داده بود ، و او بيست و دو ساله بود . و همى گويند تو كسهاى خويش را ولايت دادى خداى تعالى گفت : * ( وَاتَّقُوا الله الَّذِي تَسائَلُونَ به وَالأَرْحامَ 4 : 1 ) * . پس آن غريبان گفتند ما برويم به حجّ و با قوم خويش سال ديگر باز آييم .
اندر سال سى و پنجم [ بود ] و يازده سال از خليفتى عثمان گذشته بود .
پس ديگر سال مصريان باز آمدند چهار هزار مرد با سلاح تمام و با چهار مهتر ، و از كوفه نيز همچنين چهار هزار و چهار مهتر بيامدند ، چون مالك اشتر و زياد ابن لنّضر و عبد الله بن الاصم و زيد بن صوحان ، و هر كسى با گروهى و مردمان را گفتند ما همى به حجّ رويم و ليكن نخست به مدينه شويم . پس به مدينه آمدند و به جايى فرود آمدند نامش اعوص ، و مصريان به جايى فرود آمدند نامش ذو مروه ، و همه بر آن بودند كه عثمان را از خليفتى باز كنند و خليفتى ديگر بنشانند . مصريان على را خواستند ، و كوفيان زبير را و بصريان طلحه را . پس ايشان را خبر آمد كه مردمان مدينه اندر سلاح شدند و كس فرستادند ايشان را و گفتند به چه كار مىآييد ؟ ايشان گفتند ما را با كسى حرب نيست ما به گله آمديم از كارداران عثمان .
مردمان مدينه سلاح بنهادند و بياراميدند . على اين رسولان را گفت : چه خواهيد ؟
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 597
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٥٩٧