حديث كنند . مروان بن الحكم گفت : چرا اين خطبه كردى و پسر بو طالب را به خود راه دادى . اين گروه بر در سراى آمدند تا بر تو حجّت كنند و فردا بر تو و بال گردد .
ايشان را بار مده . پس مروان بيرون آمد و گفت : اى مردمان چرا به كار خويش نرويد ، و مردمان را سرد گفت تا باز گشتند و سوى على رفتند و گله كردند كه مروان ما را چنين گفت . على ديگر باره سوى عثمان شد و گفت : من پس از اين با تو حديث نكنم كه هر چه من نيكو كنم تو به قول مروان تباه كنى . و عثمان را زنى بود با خرد و عاقله نامش نايله ، او عثمان را گفت به فرمان مروان كار مكن و فرمان على را دست باز مدار . عثمان فرمان وى نكرد و على بيرون آمد و گفت من نيز به كار تو سخن نگويم .
پس اهل مصر كه باز گشتند سه منزل رفته بودند ، يكى جمازه ديدند ، كس فرستادند و او را بگرفتند . غلامى بود از آن عثمان و بر اشترى نشسته . [ 266 a ] او را گفتند كجا همى روى ؟ گفت : پيغامى دارم . گفتند نامه دارى ؟ گفت : نه . بجستندش ، هيچ نيافتند ، رختهاى شتر و پالان طلب كردند ، پس مطهره اى خشك از پالان شتر آويخته بود ، بشكافتند و نامه اى در آنجا يافتند به خط مروان بن الحكم به مهر عثمان سوى خليفتان او كه اين مردمان كه اينجا به شنعت آمده بودند ، چون به مصر رسند ايشان را بگير و باز دار و يك يك و دو دو را بكش و خواسته شان بستان تا جهانيان عبرت گيرند . چون اين نامه بخواندند گفتند اكنون واجب است كشتن عثمان . پس باز گشتند و به مدينه آمدند و جمازه بفرستادند و مردمان كوفه و بصره را بخواندند و آن نامه را بديشان نمودند . مردمان مدينه گفتند كه اگر اين راست است خون عثمان حلال است .
پس ايشان سوى على آمدند . على گفت : من اندر اين كار سخن نگويم . ايشان طلحه و زبير را و ياران پيغمبر را پيش اندر كردند و سوى عثمان شدند با آن نامه و غلام و اشتر . عثمان گفت : من از اين خبر ندارم . گفتند اين خط مروان است دبير تو و اين مهر تو است و اشتر و غلام تو . اگر مروان بى اجازت تو چنين حكم كند و به خون چندين هزار مسلمان كار كند و تو آگاهى ندارى ، تو اميرى مسلمانان را
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 599
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٥٩٩