تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 598

مساهمون:

ص٥٩٨
گفتند آن خواهيم كه عثمان آن اميران را معزول كند . على گفت : بگويم تا عثمان آن كند كه شما خواهيد . پس اين مردمان بپراگندند اندر مدينه ، و عثمان را ملامت كردند . پس گروهى سوى على آمدند و گفتند ما بدان آمديم تا عثمان را خلع كنيم و ترا بنشانيم . على ايشان را بانگ زد و گفت : شما را بدين حديث چه كار است . اين حديث ياران پيغمبر است ، و از پيغمبر عليه السّلام شنيدم كه سپاه ملعون آن است كه آهنگ بد مىكند و به [ ذى المروه و ] و ذى خشب فرود آيد . پس چون شب در آمد عثمان سوى على رفت و گفت : بايد كه اين مردمان را باز گردانى . على گفت : به چه حجّت باز گردانم . عثمان گفت : هر چه تو گويى آن كنم . على گفت : روا است . پس على ديگر روز برفت و ايشان را پذيرفتگارى كرد و باز گردانيد . پس مروان بن الحكم عثمان را گفت : برو و به مزگت شو و مردمان را گرد كن و بگوى كه به دست اين مردمان حجّتى نبود از بهر آن باز گشتند ، كه پسر بو طالب همى گويد كه من اين مردمان را باز گردانيدم و آب روى تو برود . عثمان به مزگت آمد و مردمان را گرد كرد و خطبه بخواند و گفت : مردمان را حجّتى نبود و دانستند كه همى ستم كنند ، از بهر اين باز گشتند . پس هر كسى از گوشه اى سنگ به عثمان مىانداختند . عثمان دست به روى نهاد و گفت : اللَّهم انّى اتوب اليك . پس بنشست و دست بر روى نهاد . سنگى بر پشت دستش زدند ، و او را از منبر اندر گردانيد و هوش از وى بشد ، و آن عصاى پيغمبر عليه السّلام كه اندر دست داشت [ يكى آن عصا را بستد و به ] دو نيم كردند و عثمان را زير پاى بماليدند . پس [ او را ] بر گرفتند و به خانه بردند ، تا به هوش باز آمد . على سوى وى اندر شد و گفت : هر چند كار تو نيكو همى كنم تو به گفتار مروان تباه مىكنى . ترا با اين خطبه چه كار بود . عثمان گفت : اكنون چه بايد كردن كه بنده هرگز بى گناه نبود و از گناه معصوم نتواند بود . من توبت كردم و شما را فرمان بردارم . عثمان ديگر روز به مزگت آمد و همچنين بگفت . مردمان بگريستند و گفتند يا امير المؤمنين ، خداى ترا به اين توبت نگاه داراد . پس على گفت : بر وى بيش از اين نيايد . پس گروهى از پيران برخاستند و به خانهء عثمان شدند كه او را بپرسند و با وى