ابا الحسن ، و زبير را همچنين بگفت ، زبير گفت : نعم و كرامة . و هر جايى كه خبر مرگ عمر رضى الله عنه برسيد مردمان و مهتران همى آمدند تا ببينند كه بيعت بر كه كنند . پس عبد الرّحمن گرد مردمان بر آمد و همه را بديد و گفت اين كار به ميان على و عثمان مىگردد ، كه را پسنديد . بيشتر گفتند عثمان را . و نيز عبد الرّحمن را ميل به عثمان بود . و از مهتران بو سفيان بن حرب بود و عمرو بن العاص ، هر دو عثمان را خواستند . پس به شب بو سفيان پيش عمرو بن العاص شد و گفت :
عبد الرّحمن پيش من آمد و مرا پرسيد كه از اين دو تن كه را خواهيد ، گفتم عثمان را خواهم . بو سفيان گفت : عثمان مردى است نرم ترسم كه اين كار از خويشتن باز افگند . عمرو گفت : تو رو تا من امشب هر دو را ببينم و چنان كنم كه اين كار به عثمان رسد نه به على . پس بو سفيان برفت . عمرو بن العاص سوى على آمد و گفت از اين ميان تو دانى كه دوستى من با تو ديرينه است و كار به ميان تو و عثمان مانده است ، بدان كه عبد الرّحمن به من آمد و گفت از اين دو تن كه را خواهى ، من ترا خواستم . اكنون سوى تو آمدم تا ترا نصيحت كنم اگر بپذيرى اين كار به تو رسد .
على گفت بپذيرم . عمرو گفت عبد الرّحمن مردى است با صلاح ، بايد كه چون فردا بر تو عرض كند تو اندر اين كار بس رغبت نكنى ، و چون او ترا گويد بپذير ، گويى نخواهم كه چون او از تو گرانى بيند به تو رغبت كند ، و اگر ترا با شتاب بيند روى از تو بگرداند . على گفت : چنين كنم . پس عمرو بيرون آمد و به خانهء عثمان شد و گفت عبد الرّحمن به من آمد و مرا گفتا از اين دو تن كه را خواهى ، من ترا خواستم ، اكنون عبد الرّحمن فردا اين كار بر تو عرضه كند ، نگر تا تو گرانى نكنى و هر شرط كه او بر تو نهد بپذيرى كه او مردى درست و راست است .
پس ديگر روز عبد الرّحمن سعد و زبير را بخواند و گفت : اين كار دراز شد و بر على و عثمان مىگردد ، بايد كه نصيب شما يك تن را بخشيد . زبير گفت : من نصيب خويش على را دادم . سعد نيز گفت : من نيز نصيب خويش على را دادم بدان شرط كه على را بنشانى نه عثمان را . عبد الرّحمن گفت : روا است . پس عبد الرّحمن به مزگت آمد و نماز بكردند و خلق را همه به مزگت گرد آوردند . پس
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 571
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٥٧١