بو طلحه هر پنج را باز آوردند و آن روز تا شب همى گفتند ، هم اتفّاق نيفتاد . پس به خانه ها باز شدند . سديگر روز مقداد بياوردشان و سوگند خورد كه اگر امروز اين كار را فصلى نباشد ، شما را امشب به خانه نهلم . پس هر پنج تن بنشستند و بسيار بگفتند . عبد الرّحمن [ 261 b ] گفت : اين كار دراز شد و به سر نمىشود كه هر كسى حجّتى آريد ، از جمله كيست كه اين كار از خويشتن دور كند و نخواهد و گويد مرا اين كار نبايد ، تا ديگران اتفّاق كنند . هيچكس جواب ندادند . تا پنج بار عبد الرّحمن اين سخن بگفت . پس عبد الرّحمن گفت : من اين كار بر شما آسان كنم ، من بارى اين كار نخواهم ، شما با من عهد كنيد كه هر چه من گويم رضا بدهيد .
همه گفتند آرى بداديم . عبد الرّحمن هر يك را سوگند داد . چون سوى على آمد ، على گفت : بدان شرط كه ميل نكنى به اهل بيت خويش ، و او از قبيلهء عثمان بود .
گفت : اگر به كسى ميل كردمى به خويشتن كردمى . پس عبد الرّحمن بر خاست و به گوشه اى بنشست و هر يك را همى خواند و رازى همى گفت ، و از نخست على را فراز خواند و گفت : تو همى گويى كه من مهتر بنى هاشمم و پسر عمّ پيغمبرم و مرا سابقتى هست در دين و داماد پيغمبرم و بدين كار حقترم . راست گويى همچنين است و ليكن اگر اين كار به تو نرسد به كه دوستتر دارى . على گفت به عثمان . و على باز جاى شد . پس عثمان را بخواند و گفت تو مىگويى كه من از نسل عبد منافم و داماد پيغمبرم ، و ليكن اگر اين كار به تو نرسد كه را اختيار كنى . گفت :
على را . و او را باز جاى خويش فرستاد ، و كس را نگفت كه هر كس چه گفتند .
پس زبير را بخواند و همچنين بگفت . گفت كه را خواهى ، گفت عثمان را . پس سعد بن ابى وقّاص را بخواند ، گفت كه را خواهى ؟ گفت على را . پس عبد الرّحمن آشكارا بگفت چنان كه من همى بينم كار بر عثمان و على مىگردد . امشب ما را زمان دهيد تا فردا بر يكى بيعت كنيم .
پس بپراگندند و پيش از آنكه شب آمد على سعد بن ابى وقّاص را ديد و گفت : تو دانى كه مرا آن فضلها و استحقاق هست كه ايشان را و هيچكس را نيست ، و دانى كه عبد الرّحمن به عثمان ميل كند ، بايد كه تو با او ميل نكنى . سعد گفت : نعم يا
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 570
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٥٧٠