موافق باشيد و اين كار به گردن يكى اندر كنيد . پس عمر بو طلحة الانصارى را بخواند و گفت : ترا با پنجاه تن از انصار بر ايشان موكّل كردم ، راست چون مرا به گور كنيد اين پنج تن را گرد كن و مهل تا سه روز بپراگنند ، و روز چهارم را بايد كه بر يك تن بيعت كرده باشند و مخالفت نكنند . اگر يك تن مخالفت كند او را بكش . و مقداد بن اسود را بخواند و گفت : ترا بر بو طلحه موكّل كردم تا ايشان را گرد آرى . و صهيب بن سنان را بخواند و گفت : تو در اين سه روز پيش نماز باش ، و عمر رضى الله عنه گفت : اگر از اين چهار تن يك تن مخالفت كند ، يك تن را بكشيد ، و اگر دو تن سه تن را مخالف شوند آن دو تن را بكشيد ، و اگر همه يك ديگر را مخالف شوند همه را بكشيد .
اندر آن وقت كه عمر رضى الله عنه كس فرستاد و على را بخواند به شورى ، عباس بن عبد المطَّلب پيش على آمد و گفت : اى پسر ، آنجا مشو كه عمر اين كار به بنى هاشم نگذارد ، و او ترا به سوى آن همى خواند كه يك تن را خليفت كند تا تو آنجا حاضر باشى . چون تو آنجا نباشى گوييم از بنى هاشم كس آنجا نبود . على گفت : نتوانم ياران را مخالف شدن . و على پنداشت كه عمر او را خليفتى دهد و جز او را ندهد و برفت و پيش عمر شد . چون از آنجا بيامد ، عبّاس گفت : اى پسر ، ترا گفتم فرمان نكردى . آنگاه كه پيغمبر عليه السّلام به مرگ نزديك بود ، گفتم پيغمبر را بپرس كه از پس تو خليفت كه باشد تا خلاف نبود ، نپرسيدى و فرمان من نكردى . چون پيغامبر عليه السّلام بمرد گفتم برخيز و بيرون آى ، هم فرمان نبردى تا ايشان به سقيفه شدند و هر چه خواستند كردند . امروز گفتم پيش عمر مشو ، هم فرمان نكردى بدان كه اين مردمان كه اندر اين شورىاند كار به تو نهلند .
پس چون عمر را به گور كردند ، بو طلحة الانصارى اين پنج تن را به حجرهء عايشه برد و بنشاند و با پنجاه تن از انصار بر در نشست . چون يك زمان ببود ، از حجره بانگ ايشان آمد . موكّلان در شدند ، گفتند ما پنداشتيم كه ايشان اتفّاق بر يك تن كردند . چون در خانه شديم ايشان را ديديم همه يك ديگر را مخالف شده و هر كسى كار به سوى خويش مىكشيد و تا شب اندر آن بودند . و ديگر روز مقداد و
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 569
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٥٦٩