ذكر شورى كه از پس مرگ عمر رضى الله عنه كردند و فرمان عمر اندر خليفتى
عمر را رضى الله عنه چون آن زخم رسيد دانست كه از آن زخم نرهد . پس انديشه كرد كه مسلمانان را به كه سپارم . پس پنج تن را اختيار كرد و بخواند :
على بن ابى طالب را و عثمان بن عفّان را و عبد الرّحمن بن عوف را و سعد بن ابى وقّاص را و زبير بن العوّام را ، و طلحة بن عبيد الله را طلب كرد و نيافت و گفت :
اين كار از شما پنج تن نبايد كه بيرون بود كه پيغمبر عليه السّلام بمرد و از شما ايمن بود و خشنود رفت از شما . بايد كه شما هر پنج سه روز طلحه را بيابيد و روز چهارم همه اتفاق بر يك تن كنيد و آن كار اندر گردن وى كنيد . ايشان گفتند يا امير المؤمنين ، اين كار ضايع شود ، يك كس را خليفت كن چنان كه بو بكر ترا خليفت كرد . گفت : كه را خليفت كنم ؟ اگر بو عبيدهء جرّاح زنده بودى او را خليفت كردمى كه از پيغامبر عليه السّلام شنيدم كه او گفت : بو عبيده امين است . پس مردى گفت : يا امير المؤمنين ، پسرت را خليفت كن . عمر آن مرد را بانگ برزد و گفت :
خاموش باش ، و الله كه اين سخن كه تو گفتى نه نصيحت مسلمانان را گفتى و نه از بهر خداى را كردى . آن مرد را خليفت چون كنم كه او زن خويش را طلاق نتواند دادن . پس گفت : شما شش تن گرد آييد كه از شما فاضلتر كس ندانم ، و يك ديگر را