تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 566

مساهمون:

ص٥٦٦
برو بشتاب ، و ما هر دو مىدويديم تا به مدينه ، و به دكان آرد فروش شديم و يك جوال آرد بستديم ، و به دكان قصاب رفتيم و گوشت طلب كرديم و نيافتيم . قصّاب گفت : پيه دارم . يك انبان پيه بستديم . اسلم گفت : با خود گفتم كه اكنون عمر مرا گويد كه بر دوش گير آرد و پيه . پس گفت : اى اسلم ، جوال بر دوش من نه . اسلم گفت : يا امير المؤمنين ، بگذار تا من بردارم . گفت : اى اسلم ، جوال آرد تو بردارى ، جوال گناه عمر كه بردارد . گفت : آن جوال بر گردن عمر نهادم با پيه ، و برفتيم تا به نزديك آن زن شديم و آن جوال و انبان آنجا بيفگنديم . و عمر به دست خويش لختى پيه برگرفت و به ديگ اندر افگند و زن را گفت تو آرد را خمير كن . و مرا گفت : يا اسلم ، تو هيزم آر . من هيزم سوى او همى آوردم ، و عمر را ديدم ريش بر خاك نهاده و باد به زير ديگ همى كرد و آن خمير بدان آب و روغن بپخت . پس به كاسه اندر كرد و زن را داد و كودكان را بيدار كرد و گفت : اى زن ، بخور و خداى را شكر كن و عمر را دعا كن كه او از خبر شما آگاهى نداشت ، و فردا پيش او آى تا بگويم تا ترا دل خوش گرداند . و از سنّتهاى او يكى اين نماز تراويح است كه در ماه رمضان بيست ركعت بنهاد به جماعت كردن ، و ديگر سنتهاى خراج است كه بنوشت و اسلم را خازن بيت المال كرد . پس مردمان خازن را گفتند كه عمر هرگز گستاخى كند به بيت المال اندر . خازن گفت : نه ، الَّا آن وقت كه او را و عيال او را نفقه نبودى ، آن مقدار كه او را بايستى به وام برگرفتى از بيت المال ، و چون روزى و حق او آوردندى ، باز جاى بنهادى . و اخبار سيرت عمر بسيار است اگر بگويم دراز شود ليكن نيكوتر از همه آن است كه عمرو بن [ بحر ] الجاحظ گويد به كتب خويش اندر كه عمر را به عدل و داد بايد ستودن ، و الَّا پيش از آن ملكان بودند كه دست از بيت المال باز داشتند ، و ليكن از وى عجب اين است كه او طعام درشت خوردى و لباس سطبر پوشيدى . پس دو سال اندر ملك بماند كه هر روزى او را شادىاى بودى نو و غزاها همى كردى [ 261 a ] و فتحى همى بودى و خواسته ها همى آوردندى تا جهان بگشاد و همه