تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 565

مساهمون:

ص٥٦٥
يا اميرى بفرستادى به شهرى ، عهدى بنوشتى و هر چه بايستى اندران بگفتى ، و به آخر بگفتى كه اگر اينكه من ترا فرمودم نكنى من از تو بيزارم . و نامه كردى به رعيّت كه فرمان او بريد ، و اگر جز اين رسم كند كه من او را فرموده ام ، فرمان او مكنيد . و عبد الرّحمن بن عوف روايت كند كه عمر رضى الله عنه به شب عسس شدى . پس شبى به خانهء من آمد و گفت امشب كاروانى آمده است و بر در شهر فرود آمده و خسته اند ، و ترسم كه بخسبند و كسى از ايشان چيزى بدزدد . امشب بايد كه مرا يارى دهى تا ايشان را پاس داريم . و زيد بن اسلم [ روايت كند ] از پدرش كه گفتا شبى عمر را رضى الله عنه گفتم شايد كه امشب با تو به عسس آيم ؟ گفت : شايد . برفتيم و همه شب به مدينه اندر همىگشتيم . چون نيمشب ببود از در شهر بيرون شديم . مرا گفت : يا اسلم روشنايى پيدا است مگر آنجا كسى فرود آمده است برو تا بنگريم كه كيست . چون آنجا شديم زنى را ديديم با دو سه كودك خرد همى گريست با كودكان ، و ديگى بر سر آتش نهاده و كودكان را همى گفت مگرييد و بخسبيد تا اين ديگ فراز رسد و بخوريد . و همى گفت خداى داد ما از عمر بستاناد كه او سير بخورد و بخفت و من با كودكان گرسنه ام . عمر رضى الله عنه چون اين بشنيد آب از چشمهايش فرود آمد و زن را از دور سلام كرد و گفت : حرام است بر من نان و آب تا بنگرم كه ستم بر اين زن چيست . گفت : اى زن ، اجازت باشد كه نزديكتر آيم . زن گفت : اگر به نيكى همى آيى بياى . عمر گفت : اى زن ، بگوى تا قصهء تو چيست و عمر ترا چه كرد ؟ گفت : من از جاى خويش بيامدم كه به مدينه به نزد عمر شوم ، ديرگاه اينجا رسيدم . بماندم گرسنه با اين كودكان ، و اين كودكان را از گرسنگى خواب همى نيايد . گفت عمر را چرا به خداى همى سپارى ؟ گفت : او شوى مرا به غزا فرستاد تا كشته شد و ما چنين بمانديم . عمر گفتا پس اين ديگ چيست كه بر سر آتش است . گفت : لختى آب در اين ديگ كرده ام و آتش به زير نهاده و كودكان را مىگفتم اينك به سوى شما طعام همى پزم تا نگريند و مگر بدين بهانه بخسبند تا بامداد . پس عمر رضى الله عنه بازگشت و مرا گفت : يا اسلم ،
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 565 | محمد بن جرير الطبري / محمد روشن / بلعمي