آن آتش خانه را بنا كرد و آنجا ايمن شد ، و نامه ها همى كرد به هر جايى . و بدان اخبارها اندر ايدون خواندم كه يزدگرد چون به مرو آمد با او چهار هزار مرد بود . و از ايشان هيچكس نبود كه حرب توانستى كردن الَّا كه همه غلامان سراى بود و مردمان طباخان و فراشان و ركاب داران و دبيران . اين چهار هزار مرد خاصگان وى بودند از زنان آزاد و بنده و ركاب داران و گنده پيران و عيال و اهل بيت او ، كه از مداين برفته بودند همچندين بودند ، و با او خواسته نبود بسى . و از هر جايى همى چيزى اندر نيامدش كه عيالان بتوانستى داشتن . و ملكى بود نام او ماهو ، و خراسان همه او داشت از دست يزدگرد تا لب جيحون . و از لب جيحون از آن سوى خاقان داشت ، ملك ترك . و ماهوى چون بشنيد كه يزدگرد را از مداين بيرون كردند ، او با خاقان دامادى كرد و ملك خويش با او هر دو يكى كرد و عهد بست كه هر كه را حاجت آيد از هر دو سوى يك ديگر را يارى كنند به سپاه و خواسته . پس يزدگرد بفرمود تا با او شمار بكنند . ماهو كس فرستاد به خاقان . و از وى سپاه خواست تا با يزدگرد حرب كند . خاقان هفت هزار مرد ترك بفرستاد . و ايشان به مرو آمدند و به در مرو فرود آمدند . و يزدگرد ماهو را گفت : اين سپاه تركان چيست ؟ گفت : خاقان فرستاده است به يارى تو . گفتا : كار ساخته كن . گفت :
فرمان بردارم . پس چون شب اندر آمد سپاه را بفرمود تا به در كوشك آمدند كه چون بامداد بباشد ، در كوشك بگشايند و ايشان اندر شوند و يزدگرد را بكشند .
يزدگرد آگاه شد ، كنيزكان را بفرمود تا او را به رسن از ديوار فروهشتند . پس او برفت به شب اندر و از شهر بيرون رفت پياده . و چون لختى بشد نتوانست . بر در آسيايى برسيد . آسيابان را گفت : جايى دارى كه بخسبم كه مانده ام . آسيابان او را بشناخت . گليمى اندر آن آسيا بگسترد و يزدگرد بر آن بخفت از ماندگى . چون روز ببود ، آسيابان بنگريست جامهء زربفت بر او ديد . از طمع آن جامه تبرى بر سرش زد و هم اندر خواب او را بكشت ، و آن جامه از وى بيرون كرد و او را اندر آب انداخت . چون ديگر روز ببود ماهوى او را اندر سراى نيافت . گفتند از سر ديوار فرو جست . ماهوى خبر او بجست ، تا خبرش شد كه بدان آسيا اندر آسيابان او را
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 537
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٥٣٧