تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 535

مساهمون:

ص٥٣٥

خبر رفتن يزدگرد به خراسان و كشته شدن او آنجا و گشاده شدن خراسان

آنگاه كه خداى عزّ و جلّ مسلمانان را بر جمله آذربايگان ظفر داد ، يزدگرد به حلوان بود . و خبر به دو رسيد ، برخاست و سوى رى شد با خاصگان خويش . و به عمارى اندر نشسته بود بر اشتر ، يك دو منزلى همى رفت اندر عمارى خفته . جايى به آب رسيد ، چنان كه اشتر به آب اندر بايستى راند . او را بيدار كردند . گفتا : مرا چرا بيدار كرديد كه به خواب اندر چنان ديدم كه جدّم كسرى با محمّد به يك جا همى خصومت كنند پيش خداى عزّ و جلّ ، گويد اى محمّد ، بهل تا فرزندان مرا ملك تمام شود . محمّد عليه السّلام گفتا : صد سال ملك شما را باد . گفتا : افزون كن . گفت : صد و ده سال . گفتا : افزون كن . گفت : صد و بيست سال . گفتا : افزون ، شما مرا بيدار كرديد ، و اگر نكردى بدانستمى كه ملك من چند مانده است . پس يزدگرد به رى شد . و آنجا مهترى بود او را آبان جادو گفتندى ، يزدگرد را بگرفت و به خانه بازداشت . يزدگرد گفت : مرا بخواهى كشتن . گفت : نه ، و ليكن تو ملك خويش دست بازداشتى و هرگز آن بازنيابى . خواستم كه خويشتن را و فرزندان خويش را چكها نويسم از تو بر اين ضياع رى كه به من دهى ، چون ملكى ديگر بود گويم اين يزدگرد مرا داد . گفت : شو و هر چه خواهى بنويس . او انگشترى يزدگرد