نامه كرد و او را هم بدان دربند بداشت . و او را گفتا بايد كه اثر نيكى تو نيز پديد آيد مر نصيحت كردن مسلمانان را ، چنان كه از سراقه آمد .
عبد الرّحمن با شهر براز تدبير كرد و گفت : من بدين دربندها جايى بايد كه غزو كنم و با سپاه بروم و مردمان شهر و دربندها را مسلمان كنم . شهر براز گفت :
ما از ايشان اين پسنديديم كه دشمن را بر ما راه ندهند . عبد الرّحمن گفت : من نپسندم ، و در اين دربندها از آن سوى چون به الان و روس و خزران بگذرى ، پادشاهى است و شهرهاى بسيار كه آن را بلنجر گويند . و از آنجا از آن سوى سدّ ياجوج و ماجوج است كه ذو القرنين كرده است بر حدّ مشرق . عبد الرّحمن گفتا :
نپسندم تا به حدّ بلنجر نشوم با سپاه ، و اگر هم امير المؤمنين نيستى تا سدّ ياجوج و ماجوج بشدمى . و سپاه برگرفت و به دربند اندر شد سوى بلنجر . و دويست فرسنگ بدان زمين اندر بشد با سپاه . و شهرهاى بسيار مسلمان كرد و باز به دربند آمد . و در همهء روزگار عمر او آنجا بود ، و به روزگار عثمان نيز آنجا بود و هم آنجا بمرد پس از آنكه همه دربندها و شهرها مسلمان كرد . و يك تن از اين مسلمانان با عبد الله بدين شهرها به غزو بود و سوى عمر شد . عمر او را پرسيد كه چگونه توانستيد بدين دربندها اندر شدن و بدان زمينها اندر گذشتن ، و چگونه حرب كرديد ؟ گفتا : بدان شهرها همه كافران بودند خزر و الَّان به ترك پيوسته بود ، چون ما را بديدند ايدون گفتند كه هرگز ايدر هيچ گروه آدمى لشكر نياورد ، اين گروه فريشتگانند و از آسمان آمده اند از بهر آن ايدر يارستند آمدن . پس ما را بپرسيدند كه شما از فريشتگانيد يا از آدميان ، گفتيم آدميانيم و ليكن فريشتگان آسمان با مااند ، و هر جا كه رويم با ما باشند تا هر گه كه كسى با ما حرب كند ، ايشان ما را يارى دهند . ايشان از اين بيم فراز حرب ما نيارستند آمدن ، و كس با ما حرب نكرد .
و ايدون گفتند كه اين مردمان را هر چند كشتند نميرند كه فريشتگان با ايشاناند . و هر چند همى رفتيم بدين زمينها و به ميان آن شهرها ، يكى مرد بود او گفت : من بارى يكى را از ايشان بكشم و بنگرم كه تا خود ميرد يا نه . با تير و كمان از پس درختى بايستاد و تيرى بزد و يك تن از ما بكشت . چون دانستند كه ما بميريم آنگه
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 532
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٥٣٢