تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 533

مساهمون:

ص٥٣٣
آهنگ حرب ما كردند و ما بازگشتيم و باز به دربند بيرون آمديم . پس گفتا روزى عبد الرّحمن با شهر براز نشسته بود و حديث همى كردند ، و به دست شهر براز يكى انگشترى بود نگينى داشت از ياقوت سرخ به روز همى تافت چون آتش و به شب چون چراغ . عبد الرّحمن گفتا : اين نگين تو از كجا است و از كجا آورده اند و كى آورده است ؟ شهر براز يك تن را از چاكران خويش بخواند و عبد الرّحمن را گفت : ايها الامير ، اين نگين مرا اين مرد آورده است از سدّ ياجوج و ماجوج ، و ايدر تا آنجا ملكان بسيارند . و آنجا ملكى است كه سدّ به پادشاهى او اندر است به ميان دو كوه اندر . و هر ملكى را كه بر ره بودند به دست اين مرد هديه فرستادند تا اين ملك به ملك بگذاشتند تا بدان ملك سدّ برسيد . و آن ملك را هديهء بسيار داشت ، به دو برد و نامهء من به دو داد . و از او يكى ياقوت خواسته بودم نگين خويش را . و اين ياقوت مرا او فرستاده است . عبد الرّحمن آن مرا را [ 255 b ] گفت : اين گوهر از كجا آوردى ؟ آن مرد گفت : چون آن هديه ها مر آن ملك سدّ را دادم . آن ملك بازدار خويش را بخواند و گفت : اين را گوهرى طلب كن . و آن بازدار عقابى بر دست داشت . بيرون آمد و سه روز آن عقاب را گرسنه كرد . پس عقاب را برگرفت و لختى گوشت پارهء سرخ ، و مرا با خويشتن ببرد و بدان كوه بر شديم كه سدّ بود . و سدّ ذو القرنين به دو پيوسته است . و من سر فرود افگندم ، زير كوه اندر چاهى ديدم كنده بر زمين فراخ و از دورى تاريك شده ، كه اندر زمين از آن كنده تر نبود . و بازدار گفت اين گوشت بدين كنده فرود اندازم و عقاب را دست بازدارم تا از پس گوشت برود . اگر به راه اندر بگيرد و بازآرد خود رفت ، و اگر نه بر زمين افتد و آنگاه از زمين برگيرد چيزى بيابى . پس آن گوشت را بينداخت و عقاب را از پس گوشت دست باز داشت . گوشت بر زمين رسيد . عقاب گوشت از زمين برگرفت به چنگال و بيرون آورد و بر دست او نشست . و اين ياقوت بر آن گوشت دوسيده بود . از آنجا باز كرد و مرا داد و من بياوردم . عبد الرّحمن گفت : صفت آن سدّ بگوى . گفتا : دو كوه است بلند و ميان آن رهگذر بوده است ، بدان ميان اندر بنا كرده است تا سر كوه ، و بدان راه ببسته از سنگ و روى و آهن . عبد الرّحمن گفت :