تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 511

مساهمون:

ص٥١١
پيش از يك سال . و محمّد بن مسلمه با سعد به مدينه شد و عمر را اين همه بگفت و حديث اسامه بكرد . عمر گفتا : مرا خود به دل آمد كه ايشان دروغ گفتند . پس سعد گفتا : يا امير المؤمنين ، من آن كسم كه نخستين خونى از كافر كه به زمين ريخت من ريختم به مكه ، و من آنم كه پيغمبر خداى عزّ و جلّ عليه السّلام روز احد مادر و پدر خويش فداى من كرد و فرمود كه * ( ارْمِ يا سَعَد فداكَ ابى وَامّى . ) * و جز من اين سخن كس را نگفت . پس سعد گفت : يا رب ، تو آن جرّاح و ياران او را اگر بر من دروغ گفتند همه را بكش بىشهادت . پس نعمان بن المقرّن ، گفتند چون بسيار بر در نهاوند بنشست ، فيروزان به دو كس فرستاد كه كسى فرست تا با وى سخن گويم . نعمان مغيرة بن شعبه را بفرستاد . مغيره بر حسك بگذشت و به شهر اندر شد . و فيروزان مجلس خويش را آراسته بود به ديباى زربفت و بر تخت زرين نشسته و تاج مرصّع بر سر نهاده ، و آن خلق سماطين پيش او ايستاده با حربه ها و شمشيرها ، مغيره برفت بدان ميان اندر و چشم به زمين افگند و به كس ننگريست . چون به نزديك تخت فيروزان برسيد ، بيستاد و چشم بر زمين افگند . و هر كسى او را همى زد به بن شمشير كه سر بر كن و به ملك نگر تا ملك به تو نگرد . و مغيره يك چشم بود ، چون بسيار بزدندش به بنهاى شمشير ، او گفت : اى مردمان ، من نه به حرب آمدم من به رسولى آمدم و با رسولان كسى چنين نكند كه شما همى كنيد با من ، و من به قوم خويش اندر شريفتر و بزرگوارترم از اين ملك كه به ميان شما اندر است . چون ترجمان اين سخن بگفت ، فيروزان گفتا راست گويد بىادبى مكنيد . پس او را بفرمود كه بنشين . مغيره ننشست . فيروزان گفتا : اى مرد ، مردمان شما از همه مردمان جهان بدبختترند و گرسنه تر ، و مرا آسان است كه تير اندازان لشكر را بگويم تا همه را تير باران كنند به يك ساعت كه [ همچند ] عدد لشكر شما من تيراندازان دارم و ليكن نخواهم كه اين تنهاى شما بر در شهر من مردار شود ، اگر برويد شما را به ، و اگر شما را ايدر جان بخواهد شدن شما نتوانيد رفتن . [ 252 a ] مغيره به سخن آمد و خداى عزّ و جلّ را حمد و ثنا گفت و بر پيغمبر عليه السّلام درود داد ، پس گفتا : ما