تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 514

مساهمون:

ص٥١٤
از عجم همى آمد از آن كسها كه آتش خانه نگاه داشتى ، مردى پير بر خرى نشسته و سوى حذيفه آمد و گفت : مرا زينهار دهى با آن كسها كه من خواهم تا خواستهء كسرى به تو دهم ؟ گفتا : دادم . سفطى بياورد به مهر كسرى ، و گفت آن وقت كه كسرى يزدگرد ايدر بگذشت و سوى رى شد ، خازن او نامش نخيرجان ، اين سفط زى من بنهاد ، گفت : اندر اين آن خواسته است كه كسرى وقت حاجت و ضرورت را نهاده است . حذيفه سر آن سفط بگشاد . ياقوت ديد و گوهرهاى سرخ و سبز و سپيد [ 252 b ] و هر الوان كه قيمت آن كس ندانست . حذيفه در تعجب بماند ، مردمان را گفتا كه اين چيزى است كه نه ما آورديم از حرب و شمشير ، اين را خداى عزّ و جلّ آورد ، ما را اندر اين نصيب نيست ، ما اين را همچنين پيش عمر فرستيم تا به بيت المال مسلمانان اندر نهد . مردمان گفتند صواب آيد . پس حذيفه خبر فتح و بشارت فرستاد سوى عمر با مردى نام او طريف . چون سوى عمر آمد و خبر فتح بداد ، عمر رضى الله عنه از حال نعمان پرسيد . گفت : فلان روز وى شهيد شد و فلان و فلان . و هر كه را همى شناخت همى گفت ، و گفت : كسهايى كه تو ندانى . عمر گفت : اگر من ندانم خداى داندشان . پس اين آيت برخواند ، * ( وَآخَرِينَ من دُونِهِمْ لا تَعْلَمُونَهُمُ الله [ يَعْلَمُهُمْ ] . 8 : 60 ) * و ديگر روز سايب فراز رسيد با خمس غنيمت و با آن سفط گوهر . عمر رضى الله عنه گفتا : اين سفط چيست ؟ سايب قصهء آن بگفت و گفتا حذيفه با همه مسلمانان به دلهاى خوش به تو فرستادند تا هر چه تو بينى كنى ، اگر خواهى خاصهء خويش را كنى . عمر رضى الله عنه گفتا : نه كه تو ندانى كه اين چيست ، نخواهم كه امشب اندر مدينه باشى ، هم اكنون اين را برگير و باز بر پيش آن مردمان تا قسمت كنند كه اين حق ايشان است كه جز ايشان را [ در آن ] حق نيست . سايب باز حذيفه آورد . حذيفه آن گوهرها مر بازرگانان لشكر [ را ] فروخت به نيمه بها و در ميان لشكر قسمت كرد ، هر سوارى چهار هزار درم آمد .
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 514 | محمد بن جرير الطبري / محمد روشن / بلعمي