تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 508

مساهمون:

ص٥٠٨
على بن ابى طالب رضى الله عنه گفت : يا امير المؤمنين ، نه صواب است ترا رفتن كه اگر تو سپاه شام را بر كنى ، بربر بيايد و شام را بگيرد . و اگر تو از اين حرم پيغمبر عليه السّلام بجنبى آن گروه كه گرد مدينه اند اين مدينه را چنان ويران كنند كه ترا غم بيشتر شود از اين كه پيش است . و صواب آن است كه سپاه شام و يمن را بر جاى بدارى ، و سپاه بصره را نامه كنى كه ايشان بسياراند تا سيكى آنجا بمانند تا اهواز و بصره نگاه دارند ، و دو بهر از سپاه بروند و سپاه كوفه با ايشان گرد آيند و به حرب روند . و مردى نهفتهء دلير بر ايشان سپاهسالار كنى تا حرب كنند ، كه اگر اين عجم بدانند كه تو از جاى برفتى هر كه با ايشان به حرب نخواهد آمدن بيايد ، و هر كه آمده است و حرب نخواهد كردن چون ترا بيند حرب كند و گويد اصل عرب اين است ، چون اين را گرفتيم نيز عرب را پايگاه نماند كه بر آن بايستد . عمر رضى الله عنه متحيّر شد از اين اختلاف كه كردند ، و اندر تدبير مشورت عبّاس را پرسيدند ، ايدون گفت كه راى عبّاس مبارك است و هيچكس [ را ] از قريش چون راى عبّاس نيست . پس عمر رضى الله عنه مر عبّاس را پرسيد . عبّاس گفت : صواب آن است كه تو بر جاى بباشى و سپاه بفرستى . عمر را اين راى خوش آمد . عبّاس را گفت : پس بنگر تا ما را كه شايد سپاهسالارى . گفت : يا امير المؤمنين ، سپاه عراق را تو به دانى ، هر كس را جدا تو شناسى . عمر گفتا مرا دل بر نعمان بن مقرّن المزنى افتد . عبّاس گفتا : او شايد و راست است . عمر سپاه از مدينه راست كرد و نامه كرد به نعمان بن المقرّن . و او به اهواز بود با جملهء سپاه ، آنكه سعد به اهواز فرستاده بود ، و بفرمودش كه با سپاه سوى نهاوند شو . و او را گفتا بو موسى [ را فرمودم ] از سپاه بصره و اهواز چندانكه بايد ببر . و سپاه مدينه به تو رسد ، و ترا بر همه سپاه امير كردم . و عمر رضى الله عنه اين نامه بنوشت و پسر خويش ، عبد الله را ، با پنج هزار مرد بفرستاد از مهاجر و انصار ، و مغيره را با او بفرستاد . و سايب بن الاقرع را كه مولاى بنى ثقيف بود و دبير و شمارگير بود ، و او را با او بفرستاد كه اگر ظفر باشد و غنيمت باشد او بر سويّت قسمت كند . چون سپاه از مدينه برفت ، عمر نامه نوشت به بو موسى الاشعرى كه از سپاه