كردندى ، محمد بن مسلمه را بفرستادى تا بر او تتبّع كردى و از سيرت او بر رسيدى و مردمان را بپرسيدى و عمر را آگاه كردى . و به هر عاملى كه از او خطايى آمدى و عمر خواستى كه بر او انكار كند و او را معزول كند ، محمّد بن مسلمه را بفرستادى و از بيت المال بر او اجرا دادى . پس او را بفرستاد بر تتبّع سعد ، و سعد را با او بفرستاد . و سعد به كوفه آمد با محمّد بن مسلمه و با آن مردمان ، و محمّد بن مسلمه هر روزى مىگشتى با سعد به كوفه اندر مزگت ، به مزگت ، و مردمان را همى پرسيدى از سيرت سعد و مذهب او . و جرّاح با ياران كه به مدينه شده بودند با او همى رفتندى ، و محمّد بن مسلمه از هر كس كه بپرسيدى گفتندى ما اندر سعد عيبى نشناسيم و ما را كسى ديگر به كار نيست ، مگر كسى كه هواى اين جرّاح خواستى ، خاموش بودى و چيزى نگفتى . ديگر روز محمّد بن مسلمه با سعد به مزگت بنى عبس شد و ايشان را از سعد همى پرسيد . خاموش بودند و چيزى نگفتند .
محمّد بن مسلمه گفتا : اى مردمان ، خاموش مباشيد كه مرا به شك افگنيد . اگر نيكى دانيد اندر اين مرد بايد كه بگوييد . از مهتران ايشان يكى را ، نام او اسامة بن قتاده ، او را گفت يك راه كه مرا سوگند دادى راست بگويم . پس گفت : انَّه كانَ لا يَعدِلُ فِى الرَّعيّةِ وَلا يَفْسِمُ بِالسَّوّيةِ وَلايَغْزُو فِى السَّريةِ . گفتا چون حكم [ كردى ميان رعيّت داد ندادى و چون غنيمت قسمت كردى ] به ميان مسلمانان راست نكردى و چون لشكر به حرب فرستادى با ايشان نشدى ، و بزرگى كردى و بر ايشان خليفت كردى . سعد روى سوى آسمان كرد و گفت : يا رب ، اگر دروغ گويد هر دو چشمش بستان و زبانش بستان تا مقّر آيد كه به دعاى من گرفتار است .
پس محمّد بن مسلمه آن تتبّع تمام بكرد و باز مدينه شد . و هنوز سعد از كوفه نشده بود كه آن اسامة بن قتاده را هر دو چشمش كور شد ، و سوى محمّد بن مسلمه آمد و گفت : زينهار كه به دعاى سعد گرفتار [ آمد ] م . پس سعد بر جرّاح دعا كرد و بر آن سه تن كه با او به مدينه رفته بودند به رفيعت ، و گفت : يا رب ، تو ايشان را بكش و كس را مزد شهادت مده . اين جرّاح به شمشير كشته شد و قبيصه به سنگ كشته شد . اين هر چهار تن به مرگ خويش نمردند و همه كشته شدند بىشهادت
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 510
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٥١٠