تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 501

مساهمون:

ص٥٠١
سخن چنان گويى كه زندگان گويند نه آنكه ترا زنده دارم و نكشم ، و تو مرا نتوانى فريفتن ، و من آن كس را كه مردى چون براء بن مالك را بكشته باشد زنده ندارم . و گويند آن تير از حصار او انداخته بود . چون هرمزان دانست كه عمر او را بخواهد كشتن ، عمر را گفت : با تو اثر نيكوى و عدل بينم و مرا تشنه است ، چندان نيكويى كن كه مرا تشنه نكشى و لختى آب فرمايى دادن تا من بخورم . عمر فرمود تا او را كوزه اى آب آوردند . هرمزان گفتا : زمان ده تا اين بخورم . عمر گفت : زمان دادم . هرمزان گفتا : پذيرفتى كه مرا نكشى تا اين آب بخورم . عمر گفتا : پذيرفتم . هرمزان آن آب بر زمين ريخت . گفتا : اكنون بارى نتوانى كشتن . گفتا : چرا ؟ گفت : زيرا كه گفتى من ترا نكشم تا اين آب نخورى ، من هرگز اين آب نخورم كه اين آب به زمين فرو شد . انس بن مالك گفت : يا امير المؤمنين ، راست گويد . عمر گفتا : اين فريب و دستان ترا با من سود ندارد و من ترا بكشم . هرمزان گفتا : پس چه سود دارد . گفتا : آنكه بگويى لا إله الَّا الله محمّد رسول الله . هرمزان بگفت و مسلمان شد . عمر شاد شد و آن خواسته كه با او بود به وى باز داد [ 250 a ] و او را نام به ديوان عطا كرد ، و هر سالى از عطا او را ده هزار درم نوشت و او را به مدينه همى داشت . و آن فتح اهواز به سال نوزدهم بود از هجرت . و در مدينه مردى بود از فقهاى بزرگ از تابعين ، پيغمبر را نديده بود [ و فقه از ياران پيغامبر عليه السّلام آموخته بود ، نام او شريح بن الحارث ، عمر او را به كوفه فرستاد ] ، و حكم كوفه و عراق او را داد . و پيش از آن مردى بود به عراق ، نام او كعب بن سور الازدى ، فقيه بود . عمر او را باز كرد و شريح را داد . پس سال بيستم اندر آمد . عمر نامه كرد به عمرو بن العاص و او را فرمود كه از شام برو با سپاه سوى مصر و اسكندريه تا آن زمينها بگشايى . او برفت با سپاه ، و مصر و اسكندريه بگشاد و فتحها كرد و غنيمتهاى بسيار يافت به سال بيستم اندر .