تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 503

مساهمون:

ص٥٠٣
افتادند و گروهى به عراق ، و آن را باز نتوان آوردن . بر مسلمانى شرطى مكن كه نتوانى وفا كردن و ليكن آن اسيران كه به دست شما اندر است هر كه از آن ترسايى گزيند بازده ، و هر كه مسلمانى گزيند بازمده . و عمرو ملك اسكندريه را از جواب عمر آگاه كرد ، گفتا پسنديدم ، و بدين شرط صلح كردند و در حصار بگشادند . و عمر نامه كرد به عمرو و بفرمودش كه به مصر شو . پس عمرو به مصر رفت . و گروهى ايدون گفتند كه به مدينه آمد و آنگاه به مصر رفت . و ملك مصر مقوقس بود و ملك قبط بود ، و او به جايى بود به زمين قبط ، و سپاه به مصر فرستاده بود و فرمانبردار جاثليق بود مهتر اساقفه ، و همه ترسايان بودند ، و اين جاثليق را ابو مريم خواندندى . اين جاثليق با اساقفه و همه عالمان ايشان بيرون آمدند پيش عمرو تا سخن گويند و بدانند كه او چه فرمايد . عمرو ايشان را سخنهاى خوب گفت و نيكويى و برّ كرد و بگفتا : مرا چنين فرموده است پيغمبر عليه السّلام و وصيّت كرده است كه چون بر اهل مصر غلبه شويد حق ايشان بشناسيد كه ايشان را بر ما حق قرابت است ، زيرا كه هاجر كه مادر اسماعيل بود كه پدر همه عرب است ، از مصر بود و دختر ملك مصر بود ، و مردمان عين الشّمس بر آن ملك ظفر يافتند و هاجر را برده كردند و به ملكى ديگر فروختند ، و آن ملك هاجر را به ابراهيم بخشيد و از وى اسماعيل بيامد پدر همه عرب . و ما خواهيم كه حق شما بشناسيم . اگر مسلمان شويد همچون ما باشيد ، و اگر نشويد جزيت بدهيد . گفتند مسلمان شويم ليكن ما را يك ماه زمان ده . عمرو گفت : ما را نتوان فريفتن . شما را سه روز زمان دادم كه باز گرديد و تدبير كنيد . چون روز چهارم ببود عمرو چشم همى داشت كه ايشان چه كنند . پس روز چهارم حرب را بياراستند و همه بيكبار از حصار بيرون آمدند و حمله كردند بر لشكر مسلمانان ، و مسلمانان نيز حرب را بياراستند . و زبير پيش در حصار شد و حرب اندر گرفت سخت تا ايشان را اندر حصار راندند و به هزيمت شدند . پس مسلمانان گرد حصار اندر آمدند و حيلت ساختند تا نردبانها و رسنها بياوردند و زخم تير كردند بر در و ديوار حصار تا كس نتوانست ايستادن . پس مسلمانان
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 503 | محمد بن جرير الطبري / محمد روشن / بلعمي