علمها بر سر ديوار حصار زدند . چون مردم شهر نگاه كردند ، سپاه را بر ديوار حصار ديدند . مردم سوى جاثليق شدند و گفتند ايشان بر ديوار حصار آمدند . گفت :
اى مردمان مصر ، اين عرب مردمانىاند كه كسرى را و قيصر را از خان و مان بيرون كردند و ما با ايشان كى بس آييم . آنگاه بانگ كردند و صلح خواستند .
عمرو اجابت كرد . و زبير را راه دادند تا از ديوار حصار فرو شد و در حصار بگشاد . مسلمانان به حصار اندر شدند . و زبير مر عمرو را گفت : من اين شهر را خود گشاده بودم ، ترا نبايست صلح كردن كه اگر يك زمان صلح نكردى ، من به حصار فرو شدمى . عمرو بدان سخن ننگريست و با ايشان صلح نامه نوشت و جزيت بر ايشان نهاد ، و به مصر اندر شد و به شارستان مهين بنشست نام او فسطاط .
و مردمان [ 250 b ] لشكر از قبط آنجا بسيار بودند ، چون عرب را بديدند چنان برهنه و جامه دريده ، گفتند دريغا ، ما ندانستيم كه عرب بدين ضعيفىاند ، [ ور نه ما حرب كردمانى و اين شهر نداديمى و اين خبر ] عمرو بشنيد ، آن همه قبطيان را مهمان كرد و اشترى بكشت و آن را به آب و نمك بپخت ، و عرب را نيز مهمان كرد تا آن همه بخوردند پيش قبطيان و بپراگندند . و ديگر روز طباخان را بفرمود تا هر چه در مصر الوان ترش و شيرين اباها بود ببردند و بپختند و حلواها از شهد و شكر و نبات مصرى بساختند ، و قبطيان را بخواند و عرب را نيز بخواند تا بخوردند . و عمرو مردمان قبط را ايدون گفت : شما را بر من حق قرابت است ، و همى ايدون شنيدم كه شما بيرون خواهيد آمدن و با ما حرب كردن ، و اين عرب را نخست طعام ايشان گوشت شتر بوده است چنان كه دى خوردند ، و امروز بدين طعامها افتاده اند چنان كه همى بينيد ، ايشان جان بدهند و اين شهر بندهند و با جان حرب كنند . شما خويشتن را هلاك مكنيد ، يا مسلمان شويد و [ يا ] به جاى خويش باز شويد . ايشان گفتند راست گويى . و همه بپراگندند و سوى مقوقس شدند ، ملك قبط . و در راه همى رفتند و مىگفتند بسيار شغل بايستى كردن [ مر ] عرب [ را تا ] ما را بپراگندى ، و اين مردمان ما را به يك سخن بپراگندند .
و ملك قبط به عين الشمس نشسته بود با سپاه بسيار . و اين عين الشّمس
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 504
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٥٠٤