تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 500

مساهمون:

ص٥٠٠
پيش او بريد و من ملك عجمم ، و هر چند اسيرم شما را بر من حكم نيست ، حكم او را است بر من . مرا دستورى دهيد تا من به زينت ملكان پيش او شوم . ايشان گفتند تو دانى . هرمزان بفرمود تا جامهء زربفت از عيبه بيرون كردند ، و اندر پوشيد و تاج بر سر نهاد و كمر زرين ببست و بدان زينت به مدينه اندر آمد . و خلق بدان زينت او اندر متحيّر شدند . و چون به در خانهء عمر رفتند ، عمر به خانه نبود . گفتند به مزگت است . ايشان به مزگت اندر آمدند . عمر را يافتند به گوشهء مزگت اندر خفته و روى سوى ديوار كرده و درّه زير سر نهاده . و بر وى پيراهنى بود كه بر وى رقعه هاى بسيار دوخته بود ستبر . انس و احنف از دور بنشستند و هرمزان را بنشاندند تا عمر بيدار شود . هرمزان انس را گفت : اين كيست ؟ گفت : امير المؤمنين عمر است . گفتا : ملك عرب اين است كه همچنين تنها خفته است ؟ گفتا : آرى ، و او به تنها رود و تنها باشد و تنها خسبد و همچنين خسبد . هرمزان گفتا : پيدا است كه او دادگر است و به ميان خلق اندر داد و عدل كند كه اين را دربان و پاسبان به كار نيايد و چنين ايمن تواند خفتن . پس گفتا : اين را جامه همين است كه پوشيده دارد . گفتا همين . گفتا : اين زينت پيغمبران است نه آن ملكان . انس گفتا : اين پيغمبر نيست و ليكن راه پيغمبر عليه السّلام دارد . پس عمر بيدار شد و بنشست و انس را بپرسيد . چون بنگريست هرمزان را ديد با تاج زر و كمر و ديباى زربفت ، گفت : اين كيست ؟ گفتند هرمزان ملك اهواز . عمر چشم فراز كرد و گفت : زينت كفر از وى بياهنجيد و زينت اسلام بپوشانيدش . از هرمزان آن همه جامه ها بياهنجيدند و پيراهنى كرباسين بپوشانيدند ، و بيامد و پيش عمر بيستاد . عمر گفتا بنشين و ترجمانى طلب كردند . مغيرة بن شعبه را يافتند . و مغيره در بصره لختى پارسى آموخته بود نه بسيار . مغيره را بياوردند . عمر گفت : بگويش تا سخن گويد . هرمزان گفتا : سخن مردگان خواهى يا سخن زندگان تا بگويم . عمر گفتا : سخن زندگان . گفتا : نخستين آن سخن گويم كه تو مرا ايمن كردى نيز نتوانى كشتن . عمر گفتا چرا . گفتا زيرا كه مرا گفتى سخن زندگان بگوى و مرا زنده كردى . عمر گفت : معاذ الله ، اين چيز نيست معنى آن خواستم كه
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 500 | محمد بن جرير الطبري / محمد روشن / بلعمي