تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 402

مساهمون:

ص٤٠٢
ايشان همه مسلمانان بودند . و هزار و دويست مرد بدين حرب يمامه اندر كشته شده است از فاضلان مهاجر و انصار و ياران پيغمبر و از ايشان يكى برادر من بود ، و خون آن هزار و دويست مرد مسلمان به گردن او است كه اگر او سپاه چون به حرب فراز بردى بر تخت ننشستى [ 234 a ] چون اكاسره ، و هم از آغاز بر نشستى و حرب كردى ، لشكر ، هزيمت نشدى و اين چندين خلق كشته نگشتى ، او را باز بايد خواندن و آن خواستهء مسلمانان از وى باز ستدن ، و مر او را هرگز بيش بر كار مسلمانان و بر خواستهء بيت المال امين نشايد داشتن . بو بكر از جاى بشد و سخت خشم آمدش و او را باز نخواند و گفت : اين فتح نو بوده است مسلمانان را ، اگر او را بازخوانم دل مسلمانان بشكند و دشمنان چيره شوند ، و آن ده امير ديگر كه با سپاهها با كافران همى حرب كنند كس نصيحت نكند . و ليكن نامه اى كرد چنان كه خوى از خالد بچكيد . و چنين گفت كه ترا چندين فارغى است كه همى عروس كنى و خواسته ها فساد كنى و خون هزار و دويست مسلمان پيش تو ريخته و هنوز خشك ناشده ، و به نامه اندر چنين نوشت : قاتلك الله يا ابن امّك انّك الذّارع الذّرع تعرس النّساء و تدرّ الاموال و يفنى الف و مائتى رجل من المسلمين [ و ] لمّا تجفّ دماؤهم بعد . و چون خالد اين نامه برخواند گفت : هذا عمل الاعيسر . پس خالد مهتران يمامه را گرد كرد و گفت : خليفت پيغمبر اين صلح شما همى نپسندد و عمر بن الخطَّاب همى نپسندد كه او اين صلح تمام كند و روا دارد شما به مدينه شويد و حال خويش بر بو بكر عرض كنيد و بر مسلمانان تا مرا چه فرمايد . ايشان ده تن سوى بو بكر شدند چون مجّاعه و سلمة بن العمير و مهتران ديگر . و بو بكر را شفاعت كردند و بر عمر به همه مدينه اندر شنعت كردند . عمر دانست كه آن خالد فرموده است . پس بو بكر آن صلح روا كرد و نامه كرد به خالد به روايى صلح . و نگه كرد مردمانى ديد با عقل و تمييز و سخنان نيكو ، و دانسته بود كه مسيلمه بر ايشان سورتها خواندى و چنين گفتى كه اين بر من از خداى آمده است . و بو بكر از آن هيچ نشنيده بود ، خواست كه بشنود . مر وفود يمامه را گفت شما با