تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 400

مساهمون:

ص٤٠٠
حصارى بود استوار پر مردمانى با كينه ، دل و طعامشان بسيار بود و ما را بسيار سپاه كشته شده بود و از بيرون حصار علف نبود و زمستان فراز آمد . من چنين صواب ديدم كه صلح كنم . و چون نامهء تو رسيد من به سه روز پيشتر صلح كرده بودم بر شرط چهار يك خواسته . و خالد از اين كار سخت تافته شد و تباه نتوانست كردن ، كه سپاهسالارى كه زينهار دهد و صلح كند با كافران هر كه امام مسلمانان بود آن را نتواند شكستن ، هر چند كراهيت آيدش . و يك تن از مسلمانان بود . همچنانكه پيغمبر عليه السّلام گفته است : * ( المسلمون يد على من سواهم تتكافئوا دمائهم و يسعى بذمّتهم ادناهم . ) * بو بكر را از آن اندوه آمد و نتوانست صلح شكستن . عمر بن الخطَّاب خالد را پيش بو بكر بد گفتى ، گفت خالد خداى را و مسلمانان را خيانت كرد و از خواسته ها به چهار يك بس كرد و دشمنان را توانگر كرد تا باز فردا سپاه كنند ، و بنگر كه خويشتن را چه ستد . و من همى گويم كه او منافق است ، او را باز بايد خواندن . اين حديث اندر دل بو بكر گرفت و نامه كرد به خالد و او را به خيانت تهمت كرد و سخنان درشت گفت به نامه اندر ، و خالد دانست كه آن از فعل عمر است ، و عمر به هر دو دست كار كردى ، و هر كه چپ بود عرب او را اعيسر خواند ، و عمر اعيسر يسر بود ، و خالد او را اعيسر خواندى و يسر نگفتى . و نيز تصغير كردى نام او چون گفتى اعيسر . چون اين نامهء بو بكر سوى خالد آمد ، آن سعى خالد از اين غزو كردن باطل شد گفت : هذا عمل الاعيسر . اين كار آن چپ است ، يعنى عمر . پس مجّاعه با خالد بود . خالد بن الوليد او را گفت دختر خويش به من ده به زنى كه من به يمامه نيّت كردم كه باشم . مجّاعه گفت تو كاوين دختر من ندارى ، دختر مرا هزار هزار درم كابين است ، و مادرش را همچنين بود و خواهر مرا و مادر مرا و همه اهل بيت مرا همچنين بود ، و من از اين كمتر نكنم . و اين حديث كاوين محمّد بن جرير نكرده است روايت و معروف است اندر اخبار ، و هر كه از مغازى اين خبر فتح يمامه را روايت كرده است اين را آنجا گفته