محمّد را ديدم كه به مدينه به حايطى اندر شد از آن بنى نجّار و اندر آن جاى كشت بود خرد و پراگنده ، اندر آنجا مسح كرد ، خداوند حايط گفت دستورى دهى تا اين آب مستعمل كنم و اين كشت را به دو آب دهم مگر بهتر آيد . دستورى دادش و بر آن آب مسح بردميد . مرد آن برداشت و بر كشت بر افشاند . كشت بزرگ شد و چندان برآمد از آن كشت كه هرگز از آن زمين نيامده بود . خداوند حايط آن آب مسيلمه همچنين كرد . و آن كشت سخت سبز بود و نيك ، همه خشك شد . و آن سال آن مرد حبّه اى نيافت . پس گفت مردمان اين اثر دروغهاى او همى بديدند و ليكن از وى بيزار نشدند .
و گفتند مردى بود از عرب از بنى ربيعه از يمامه نام او طلحه ، و مسيلمه و همه بنى حنيفه از ربيعه اند ، و محمّد و قريش از مضراند . پس اين طلحه پيش محمّد آمد و به دو بگرويد و قرآن بياموخت و پيش مسيلمه شد . گفت : تو چه چيزى . گفت :
پيغمبر همچون محمّد . طلحه گفت : سوى تو فريشته آيد از خداى چنان كه سوى محمّد آيد . گفت : آيد و گاه بود كه خود خداى آيد . گفت : چون خداى پيش تو آيد به ميان روشنايى اندر آيد يا به ميان تاريكى آيد ؟ گفت : به ميان تاريكى آيد . گفت :
دروغ گويى كه خداى به ميان تاريكى نبود . و من دانم كه تو دروغزنى و محمّد راستگوى است و ليكن كاذب ربيعة احبّ الىّ من صادق مضر فاتبعه . هر چند كه تو دروغزنى ، چون از ربيعه از خويشان منى و محمّد از مضر است ، هر چند راستگوى است ، و من دروغزنى از ربيعه دوستتر دارم كه راستگويى از مضر .
پس او را متابع شد . پس بو بكر اين آيت برخواند ، قوله تعالى ، * ( من يُضْلِلِ الله فَلا هادِيَ لَه وَيَذَرُهُمْ في طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ . 7 : 186 ) * پس ايشان را باز يمامه فرستاد و صلح ايشان روا كرد . و خالد چهار يك خواسته [ بستد و ] بر سپاه قسمت كرد .
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 405
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٤٠٥