و پيش لشكر باز شد . لشكر چون او را بديدند بيستادند و همه بر وى گرد آمدند .
خالد گفت : يا معشر المهاجرين و الانصار ، بدخويى گرفتيد كه هر كجا دشمن پيش آيد نخست شما گريزيد ، اگرتان غم دين نيست ، بارى حميّت مردان نيست ؟ ! و همه سپاه را باز گردانيد . و نهصد و پنجاه تن از مسلمانان كشته آمدند . خالد سپاه را جمله برگردانيد و از نامداران زيد بن الخطَّاب كشته بود و ابو حذيفه كشته بود . پس خالد فراز حرب آمد و گفت : هر گروهى جدا شويد و هر قبيله اى جدا شويد ، و مهاجر جدا شويد و انصار جدا ، و هر قبيله اى جدا تا هر كه حرب كند من دانم و هر كه باز گردد بينم . پس هر گروهى را جدا كرد و صفها بشكست و لشكر گروه گروه كرد و هر كسى را گفت : فلان جاى بايست و خود پيش اندر آمد و حمله كرد . مردى فراز آمد و از وى سخنى خواست كه بپرسد ، تازيانه اى بر سر او زد گفت : حرام است بر من اكرام و سخن گفتن تا قفاى دشمن نبينم ، و حمله برد با سپاه گروه گروه بر دشمن تا دشمنان بر گشتند . و خالد شمشير اندر نهاد و بانگ كرد كه هيچكس مباد كه بر دشمن رحمت كند ، و دشمن را همچنان به هزيمت اندر همى كشتند و بر پى ايشان همى شدند تا در باغ ، و ده هزار مرد نامدار را بكشتند .
پس آن باغ كه مسيلمه اندر آنجا بود ، مسيلمه بفرمود تا بانگ همى كردند الحديقه الحديقه . يعنى سوى باغ آييد . و خلق بر در باغ گرد آمدند و به باغ اندر شدند . و آن باغ را ديوارها بلند بود و در آن باغ سخت استوار بود و بزرگ . مردمان به باغ اندر گرد همى آمدند و مسيلمه را همى گفتند كجا است آن وعدهء خداى كه تو همى ما را وعده كردى . مسيلمه گفت : هر كسى از بهر عيال و حسب خويش را حرب كنيد كه امروز من و شما همه يكىايم . پس گفتند از باغ به درآى و به حصار اندر شو كه كس ترا به حصار اندر چيز نتواند گفتن . مسيلمه بترسيد كه اگر به حصار اندر شود ، كس با او به حصار اندر نشود و كار از دست او بشود . پس مر ايشان را گفت : نشايد پيغمبر خداى را كه از حرب دشمن خداى هزيمت شود . هم اينجا بباشيم كه مرا و شما را جاى است . و از مهتران همى پرسيد كه فلان كجاست و فلان و فلان و فلان . گفتند كشته شدند . گفت : پس ما را جهان بىايشان
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 394
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٣٩٤