تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 392

مساهمون:

ص٣٩٢
دين از بهر تو كردم تا تو هر چه خواهى همى فرمايى اندر كار دين ، و من گويم خداى چنين فرموده است . او با مسيلمه سخن يكى كرد و مردمان را گواهى داد كه محمد به پيغمبرى مسيلمه گواهى داد و مرا بفرستاد تا شما را آگاه كنم كه اين پيغمبر شما است تا به دو بگرويد . پس اين نهار الرّجال بر مسلمانى بتر از مسيلمه بود و مردمان يمامه هر چه او گفتى همه فرمان كردندى . پس او مسيلمه را گفت : چنان خواهم كه ما را نماز فرمايى مردمان را به جماعت تا بانگ و قامت كنند مر دين ترا چنان كه محمّد همى فرمايد . مسيلمه گفت : روا است ، من مؤذنى كنم . گفت : بكن . گفت : نخست به پيغمبرى محمّد گواهى دهم پس بدان تو زيرا كه نخست پيغمبرى محمّد را آمد پس ترا . مسيلمه گفت : روا است . و نهار الرّجال مؤذنى كرد و چنين گفت به بانگ نماز اندر اشهد انّ محمّد رسول الله و اشهد انّ مسيلمة رسول رحمان اليمامه . پس مسيلمه مهتران يمامه را بخواند و با ايشان تدبير كرد . ايشان گفتند به حصار اندر نتوان بودن ، سپاه بسيار دارى پيش خالد شو به حرب . مسيلمه سپاه بيرون آورد به حرب خالد چهل هزار مرد كارزارى ، و بر در يمامه لشكرگاه كرد به ميان باغها با ديوار شهر پيوسته . و مر او را بوستانى بود بر در شهر بزرگ و سخت خرّم با سپرغمها و ميوه هاى الوان ، و مر آن را حديقة الرّحمن نام كرده بود . سراپردهء خويش آنجا بزد با خاصّگان خويش آنجا فرود آمد ، و آن را از پس مسيلمه حديقة الموت نام كردند كه مسيلمه را اندر آنجا كشتند . او بدان لشكرگاه بنشست و خالد را همى چشم داشت . و مهتر يمامه مجّاعه بود ، تاختن كرد با ششصد سوار به بنى عامر كه بنى عامر يك تن از خويشان او كشته بودند و زنى به زنى كرده بودند نام او خوله بنت جعفر ، و مجّاعه به تاختن شد و آن كشنده را بكشت و آن زن را باز آورد و به يك منزلى يمامه فرود آمد . و خبر خالد نداشت كه كجا رسيده است چنان گمان برد كه دور است . آن شب بدان منزل بخفت . به شب اندر مقدمهء خالد فراز رسيد ، و مجّاعه و ياران او را بگرفتند و بستند ، تا ديگر روز كه خالد فراز رسيد . ايشان را سوى خالد بردند . مجّاعه را گفت : شما كه ايد و كى