كنم . و اندر شد و گفت : خالد آمده است و اينك بر در است و نگفت كه عمر با او است . بو بكر گفت : خالد را اندر خوان . بلال بيامد و دست خالد بگرفت و گفت :
اندر آى . عمر خواست تا با او اندر شود ، بلال دست به بر عمر بر نهاد و گفت : جز خالد را نفرموده است اندر آوردن . عمر باز گشت از بهر طاعت را و به جاى خويش بنشست و دست بر دست همى زد و مىگفت : دريغا كه خون مالك بن نويره باطل شد كه اكنون بو بكر را به زبان بفريبد و او عذر او بپذيرد . چون خالد اندر شد و پيش بو بكر بيستاد ، بو بكر گفت : يا خالد قتلت مسلما و عرست بامرأته .
مسلمانى را بكشتى و زن او را به زنى كردى ؟ خالد گفت : انشدك الله يا خليفة رسول الله هل سمعت رسول الله صلَّى الله عليه يقول * ( خالد بن الوليد سيف الله فى ارضه . ) * ترا سوگند دهم به خداى اى خليفت پيغمبر كه اين نشنيدى از پيغمبر كه گفت خالد شمشير خداى است بر زمين . بو بكر گفت : اللَّهمّ نعم ، آرى به خداى كه همچنين شنيدم . خالد گفت : فلم يكن الله ليضرب بسيفه الَّا عنق منافق او كافر . گفت : پس خداى شمشير نزند الَّا بر گردن كافرى يا منافقى . بو بكر گفت :
صدقت انصرف من فورك الى عملك . راست گفتى هم اكنون به سر عمل خويش باز شو . خالد از پيش بو بكر بيرون آمد . عمر به مزگت اندر نشسته بود .
خالد دست به قبضهء شمشير كرد و نيمى بركشيد و عمر را گفت : هلمّ يا بن [ امّ ] سلمه . فراز آى يا پسر [ امّ ] سلمه . و مادر عمر را [ امّ ] سلمه خواندندى . عمر تافته شد و دانست كه خالد عفو يافت . و خالد بيرون آمد و بر جمّازه نشست و هم آنگه باز گشت ، و به مدينه اندر هيچ درنگ نكرد و به لشكرگاه خويش باز شد به بطاح . و پس از اين به حرب مسيلمهء كذّاب رفت .
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 389
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٣٨٩