تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 387

مساهمون:

ص٣٨٧
مالك را بيرون انداخت . و گروهى چنين گفتند كه خالد او را با قوم خويش باز داشته بود و همى دانست كه ايشان مرتداند و اين مسلمانى كه پديد كردند و اين زكات كه بدادند از بيم بدادند ، و همى خواست كه ايشان را بكشد . و شبى بود سخت سرد ، خالد بن الوليد هر يكى را از آن اسيران به دست مردى از ياران اندر نهاد تا نگه دارد و گفت : ايشان را بكشيد . پس هر كسى به خانهء خويش باز شدند و اسير خويش را بكشت . ديگر روز همه اسيران كشته بودند . و مالك بن نويره را زنى بود نام او امّ تميم و از بزرگان بنى تميم بود و سخت نيكو روى بود . چون مالك كشته شد ، خالد امّ تميم را به زنى كرد . و آن شب كه او را بكشتند ، بو قتاده با خالد به سخن اندر آمد ، گفت : مرا سوى مردى فرستادى و ترا خبر دادم كه از خانهء او بانگ نماز شنيدم و زكات بداد ، مردى مسلمان بود تو او را بكشتى نه خوب بود . خالد گفتا : اگر تو گفتى كه بانگ نماز شنودم ديگر كس گفت نشنودم . بو قتاده گفت : سخن من نزد پيغمبر خداى استوارتر بود از سخن آنكه گفت نشنودم ، كه پيغمبر مرا راستگوىتر از تو داشت . خالد بانگ بر او زد . بو قتاده سوگند خورد كه هرگز زير علم خالد به هيچ غزو نروم . و به مدينه باز شد و بو بكر را بگفت كه خالد چنين كرد . بو بكر او را بانگ بر زد . او سوى عمر شد ، و مالك با عمر سخت دوست بود ، و او را بگفت كه خالد مالك را بكشت و زنش را به زنى كرد ، و مالك مسلمان بود . عمر بر خاست و سوى بو بكر شد و گفت : خالد به ستم شمشير كشيده است بر مسلمانان و هر كرا خواهد همى كشد . و اين بو قتاده گواهى همى دهد كه مالك بن نويره مسلمان بود و خالد او را به ستم كشته است و زنش را به زنى كرد و خواستهء او را بر گرفت . خالد را باز خوان و داد اين مردمان باز خواه كه اين [ نه ] خوب باشد اندر دين . بو بكر گفت : يا عمر ، خالد شمشير خدا است و پيغمبر او را سيف الله خواند كه خداى آن را بر كافران بكشيد ، من آن را باز نيام نكنم ، و من از بو قتاده نپسندم تا سوى خالد باز نشود . عمر از بهر بو قتاده بسيار سخن گفت . بو بكر اجابت نكرد . بو قتاده باز خالد شد . و
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 387 | محمد بن جرير الطبري / محمد روشن / بلعمي