تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 388

مساهمون:

ص٣٨٨
برادر مالك بن نويره سوى عمر آمد ، متمّم بن نويره ، و خون برادر دعوى كرد . و عمر او را سوى بو بكر برد . و بر خالد به خون برادر دعوى كرد گفت : او مسلمان بود و خالد او را بكشت . بو بكر به خالد نامه كرد كه سپاه را آنجا دست بازدار و تنها بياى تا با خصم خويش متمّم بن نويره سخن گويى كه به خون برادر بر تو دعوى [ 231 a ] كند . خالد با پنج چاكر خويش بيامد . و بلال حاجب [ بو بكر ] بود . و به اخبار مغازى اندر چنين است كه خالد دانست كه بو بكر بر وى بيازرده است به آغالش عمر بن الخطَّاب . چون به يك منزلى مدينه رسيد ، سوى بلال كس فرستاد و دو دينار هديه فرستادش . و نخست رشوئى كه اندر مسلمانى بدادند اين بود . و از بلال اندر خواست تا او را سوى بو بكر برد بىعمر تا او عذر خويش تنها بگويد . و بو بكر هر روزى بامداد چون به مزگت نماز بكردى به خانه اندر شدى ، و در خانه اندر مزگت بود ، و آن خانه اى بود كه امروز گور خانهء پيغمبر است . بو بكر اندر آن خانه قرآن خواندى و دعا كردى . پس چون وردها سپرى كردى ، بلال بيرون آمدى و مردمان را بار دادى . پس چون بلال دو دينار بستد ، رسول را گفت : خالد را بگوى كه بامداد بياى پيش از آنكه آفتاب برآيد . ديگر روز خالد به مدينه اندر آمد بر جمّازه اى نشسته و قبايى كرباسين پوشيده و سياه گشته به زير زره اندر و شمشير حمايل كرده و عمامهء سرخ به سر اندر بسته ، و دو سر عمامه اندر زده چنان كه رسم مبارزان و سپاهسالاران بود به عرب اندر . چون به در مزگت برسيد ، بو بكر به خانه اندر بود و عمر با ياران به مسجد اندر نشسته بود . خالد جمّازه بر در مزگت بخوابانيد و فرود آمد كه به مزگت اندر آيد . عمر برخاست و پيش او به در مزگت باز شد و گريبانش با حمايل شمشير بگرفت و به در مزگت اندر كشيد ، و آن تيرها از عمامهء او بر كشيد و بشكست و بيرون انداخت و گفت : اى عدو الله ، مسلمانى را بكشتى و زن او را به زنى كردى ، به خداى كه امروز ترا بدل او بكشم . خالد خاموش بود و عمر او را همچنان همى برد به مزگت اندر پيش مردمان تا در سراى بو بكر . بلال گفت : بايستيد تا خليفت پيغمبر را آگاه
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 388 | محمد بن جرير الطبري / محمد روشن / بلعمي