تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 384

مساهمون:

ص٣٨٤
چكى بنوشت و ياران پيغمبر را همه بر آن گواه كرد . و چون چك سوى عمر بن الخطَّاب بردند تا گواهى خويش بنويسد ، عمر گفت : لا و لا كرامة لهم ، و چك بدريد و بيرون انداخت . طلحه خشم گرفت و سوى بو بكر شد گفت : امير تويى يا عمر . گفت : امير منم به نام و ليكن تدبير عمر را است . پس بو بكر ياران پيغمبر را گرد آورد و گفت : چه بينيد اندر اين كار بنى تميم . عمر گفت : ايشان يك بار مرتد شدند و باز اكنون ديگر باره مرتد شدند ، نه بس كه جان بديشان بخشى نيز خواسته بايدشان . و ترا از هر سويى سپاه همى بايد فرستادن و خواسته دادن . تو سوى خالد نامه كن تا بنگرد هر كه از ايشان مسلمان است دست باز دارد ، و هر كه مرتد است بكشد و مسلمانان را برهاند . بو بكر گفت : همچنين كنم . پس نامه كرد همچنان ، و اقرع و زبرقان هر دو نوميد شدند و باز گشتند . و خالد از آنجا كه بود آهنگ مالك كرد . و آن زمين كه مالك بن نويره آنجا بودى با قوم خويش بطاح خواندندى . و مالك پشيمان شده بود از آن صلح كه با سجاح كرده بود ، و از آن حرب كه پيش او اندر كرده بود . و متحيّر شده بود و ندانست كه چه كند . و خالد از آنجا كه بود روى سوى بطاح نهاد سوى مالك بن نويره .