پس مسيلمه گفت : كَذلِكَ اوْحى الَىَّ رَبّى . گفت خداى مرا وحى چنين فرستاد . سجاح گفت : فرمان بردارم ترا و خداى ترا . و بر خاست و جاى خالى كرد و با او جماع كرد تمام چنان كه گفت به اجمع . و سجاح سه روز آنجا ببود . پس سوى سپاه خويش آمد . سپاه او را گفتند چه كردى ؟ گفت : او نيز همچون من پيغمبر است ، من او را به زنى بودم تا قوّت ما هر دو يكى شود و دشمنان را قهر كنيم و بشكنيم . عطارد بن حاجب گفت : پس ترا كابين چه داد ؟ گفت : هيچ نداد .
گفت : باز گرد و كابين بخواه كه زشت بود زنى چون تو بزرگوار ، مردى با تو بباشد و تو از او كاوين نخواهى . او بازگشت و سوى مسيلمه شد . مسيلمه به حصار اندر شده بود . فرود نيامد . او را گفت : چرا باز آمدى ؟ گفت : چيزى به كار نيست و ليكن قوم من از تو همى كابين خواهند . مسيلمه گفتا : تو بر ايشان شبانروزى چند نماز نهادى . گفت : پنج همچنانكه محمّد نهاد . گفت : من از ايشان دو نماز برداشتم به كابين تو ، يكى نماز خفتن و يكى نماز بامداد كه اين هر دو نماز دشوارتر بود كردن . پس سجاح بازگشت و قوم خويش را بشارت داد .
و به خبر چنين است كه هنوز تا امروز به باديه اندر كس هست از بنى تميم از آن عرب خالص كه نماز بامدادين و نماز خفتن نكنند . و اندر ديگر حيّها اين چنين بسيار است . پس مسيلمه خواست كه سجاح از در يمامه بازگردد ، و باز نگشت تا مسيلمه بپذيرفت كه آن غلهء يمامه نيمى او را دهد تا باز گردد و هر كجا كه باشد از غلَّهء يمامه نيمى به وى رساند . و گفت : من ترا باز نگردانمى و ليكن اين سپاه تو بيشتر بنى تميماند و به مسلمانى اندر بوده اند ، و من از آن همى ترسم كه آن [ 230 a ] سپاه مسلمانان ايشان را بخوانند و ايشان اجابت كنند و هر دو يكى شوند و ترا هلاك كنند . تو اين غلَّهء امسالين نيمى بستان و اين سپاه از اين حد زاستر بر . و هر سال از اين غلَّه نيمى سوى تو مىفرستم تا آنگه كه با مسلمانان حرب كنيم . پس ترا بخواهم تا هر دو يكى شويم و به يك جاى همى باشيم . و آن نيمه از غلَّهء يمامه بستد و باز گشت ، و بنو تميم و آن سپاه همه با او باز گشتند . و بنو تميم را عار آمد كه همه او را به در مسيلمه آوردند تا مسيلمه او را جماع كرد . پس باز گشتند . و عطارد بن
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 382
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٣٨٢