تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 383

مساهمون:

ص٣٨٣
حاجب گفت شعر امست نبيّتنا انثى نصيف بها * واصبحت انبياء النّاس ذكرانا پس سجاح برفت . و بنو تميم دانستند كه به دست او هيچ نيست . همه از او بپراگندند و پشيمان شدند . و مالك بن نويره نيز پشيمان شد سخت . و هر كسى روى به حيّها نهادند و باز جايهاى خويش . سپاه سجاح گفتند ما را به خانه باز بايد شدن كه عرب از ما رميد و با ما كس نماند ، و اندر ميان ايشان تنها نباشيم . پس سجاح با آن سپاه روى به موصل نهاد و به جزيره همى بود با بنى ثعلب و هذيل تا به وقت معاويه ، و به گاه او مسلمان شد و بر مسلمانى بمرد . و چون خبر به بو بكر آمد كه سجاح آمد با سپاه ، و بنو تميم با او يكى شدند و همه سوى مسيلمه رفتند به يارى كردن ، و سپاه مسلمانان از در يمامه باز گشتند ، بو بكر تافته شد و تدبير همى كرد و نامه فرستاد به عكرمة بن ابى جهل كه هم آنجا باش تا ترا مدد فرستم . و سوى خالد نامه كرد كه هم آنجا كه هستى بباش تا ترا بفرمايم كه چه كن . و هر گونه اى تدبير همى كرد . پس چون خبر به دو رسيد كه سجاح باز گشت و بنو تميم دست از او باز داشتند ، سخت شاد شد و مسلمانان شادى كردند . و بنو تميم پشيمان شدند از آنچه كرده بودند و از بو بكر همى ترسيدند كه سپاه فرستد سوى ايشان . و از خالد نيز همى شكوهيدند كه مگر روى سوى ايشان نهد . پس دو تن را از مهتران سوى بو بكر فرستادند به رسولى : يكى اقرع بن حابس را و ديگر زبرقان بن بدر را ، و گفتند ما از آن متابعت سجاح كرديم كه با او نه بس بوديم ، اكنون بازگشتيم و پشيمان شديم و از ما نيز اين بى ادبى نيايد . اگر بينى ما را خراج بحرين اقطاع كن كه بنو تميم بسيارند و سفيهان ايشان گاه گاه سوى آن شوند و گاه گاه سوى اين ، تو آن خراج بحرين ما را ده تا ما بستانيم و بر ايشان همى بخشيم تا ايشان را باز مسلمانى گردانيم . و اقرع و زبرقان هر دو به مدينه آمدند و دوستان طلحة بن عبيد الله بودند . طلحه ايشان را سوى بو بكر آورد و از بو بكر اندر خواست و اندر كار ايشان بسيار سخن گفت تا بو بكر ايشان را اجابت كرد و خراج بحرين مر ايشان را داد . و