وَلا زالَ امْرُه فِى كلّ مَا سَرَّ نَفْسَه يَجتَمِعُ رَآكُم ربُّكُم فَحيّاكُم وَمن وَحْشَةٍ خَلَّاكُم وَيَومَ دينه انْجاكُم فَأَحياكُم عَلينا [ من ] صَلَواتِ مَعْشرِ ابرارٍ لا اشقياءَ وَلا فُجّارَ يَقُوموُن اللَّيلَ وَيَصومُونَ النَّهارَ لِربّكُم الكُبارِ رَبّ الغُيومِ وَالامْطَارِ .
پس سجاح با ده تن از خاصّهء خويش سوى مسيلمه شد و مسيلمه بفرمود تا بيرون از حصار بساطى بيفگندند و قبّه اى از اديم بزدند تا اندر آن قبّه ديدار كنند .
و او را اندر حصار نهشت . و مسيلمه از حصار بيرون آمد و با سجاح در آن قبّه بنشست و حديث كردند . و مسيلمه جوان بود و نيكو روى . سجاح او را به دل خوش آمد . پس چون حديث همى كردند ، سجاح مر مسيلمه را گفت : از آسمان بر تو چيزى آمده است اندر حق من ؟ مسيلمه گفت آمده است . خداى بر من دوش سورتى فرستاده است و چنين گفته است : الَم تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبكَّ بِالحُبلى اخْرَجَ مِنْها نَسَمَةً تَسْعى من بَينِ صِفَاق وَحَشى . انّ الله خَلقَ النّساءَ افْراجاً وَجَعَلَ الرّجالَ لَهنَّ ازْواجاً فنولجُ فيهِنَّ قُعْسا ايلاجاً ثمَّ تُخرجُهَا اذا نشاءِ اخراجاً فَيُنْتِجْنَ لنا سِخالًا انْتاجا . سجاح گفت : گواهى دهم من كه تو پيغمبرى و اين سخنان خداى است .
پس چون مسيلمه ديد كه سجاح به دو ميل كرد ، او نيز طمع كرد و مر سجاح را گفت : تو همى دانى كه من پيغمبرم و تو نيز پيغمبرى پس چه زيان دارد اگر تو زن من شوى و من ترا به زن كنم تا قوم تو و آن من هر دو گرد آيند و يك سخن شوند و همه عرب را ذليل كنيم . سجاح گفت : نيك آيد و ليكن بنگرم تا مرا خداى چه فرمايد و چه آيت فرستد از آسمان بر تو و بر من اندر اين كار . مسيلمه هم آنجا خويشتن را گران ساخت چنان كه بر او همى وحى آيد ، پس گفت : اينك جبريل آمد و سورتى فرود آورد اندر كار من و تو ، و ترا همى چنين گويد :
الا قومى الى النّيك * فقد هيئ لك المضجع
فان شئت ففى البيت * وان شئت ففى المخدع
وان شئت سلقناك * وان شئت على اربع
وان شئت بثلثيه * وان شئت به اجمع
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 381
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٣٨١